از دیروز حسابی درگیر کتاب" دا" هستم.بر خلاف دو کتابی که دو روز قبلش خواندم،خواندن این کتاب خیلی کند پیش می رود.
همراه راوی این خاطرات،در روزهای آغازین جنگ ایران و عراق هراه می شوم.همراه او میان ویرانه های خرمشهر می گردم.در غسالخانه،شهیدان زن و کودک و جنین را می شویم و اشک می ریزم.شهیدان را کفن و دفن میکنم.صدای هواپیماها و موشکباران را می شنوم.همه جا خون و خاک و شیون.
اگر شما هم مثل من در زمان شروع جنگ کودک بودید و چیز زیادی به خاطر ندارید،این کتاب را حتمن بخوانید.بالخص اگر مثل من اهل آبادان و خرمشهر هستید.بخوانید و ببینید چه بر سر مردم ما رفته در آن سالهای جنگ.
کتابهایی که خریده ام،حسابی مرا مشغول کرده اند.
دیروز کتاب "کوچ غریبانه" را خواندم و امروز "ننه سرما".هر دو را دوست داشتم.گاهی می شود مابین کتابهای کوئیلو،گذری به کتابهای ایرانی هم زد.
از فردا کتاب "دا" را شروع می کنم.همسرم می گوید "تو خیلی وحشتناک کتاب می خونی.تا نصف شب بیداری و از اونطرف هم صبح زود که بیدار میشی کتاب دستته."
پ.ن. در مورد امن.یت در ایران هم ترجیح می دهم حالا ننویسم. نوشتم اما پابلیش نکردم.
روزها آفتابی و گرم و شبها خنک.هوای چند روزی که ما اصفهان بودیم،اصلن زمستانی نبود.همه می گفتند شما با خودتان گرما را به اصفهان آوردید.هوا بسیار سرد بوده و حالا اینطور گرم شده.اما برای من و دخترم هوا سرد بود.
روزهای بسیار شادی را کنار خانواده گذراندیم.دخترکم حسابی بازی کرد و از بودن در کنار کازین ها لذت برد.در تمام این هفت روز تنها وقت غذا خوردن من دخترکم را می دیدم.مدام سرگرم بود و کاری به کار من نداشت.
بعد از شش سال محرم را در ایران بودم و حسابی از غذاهای نذری امام حسین خوردم.چلو قیمه،قورمه سبزی و آش رشته و حلیم و شله زرد.اینقدر که برای چند سالی که از ایران دورتر خواهم بود،کافی باشد.
شب شام غزیبان اما درگیری و زد و خورد بین مردم و نی.روی ا.نتظامی پیش آمد.همه می گفتند تمام این اتفاقات بسیار شبیه اتفاقات سال پنجاه و هفت است.همین آتش زدن ها و همین به قول خودشان بی حرمتی ها که البته آن زمان بی حرمتی نبود و حالا که نوبت به خودشان رسیده،بی حرمتی حساب می شود.خلاصه که خدا روزهای دهه ف.ج.ر را به خیر بگذراند.
از بخش دیدار عزیزان و خوش بودن کنار آنها که بگذریم، به قسمت خوشمزه جات می رسیم.لیمو شیرین و پرتقال داراب و سبزی خوردن معطر و رطب شیرین،خوردنی های خوشمزه ای بود که از ایران آوردم.چندین جلد کتاب برای خوردن(خواندن).بهترین شان کتاب "دا" است که در این دوسال هفتاد و پنج بار تجدید چاپ شده.
شب یلدا ،شبی چون شبهای دیگر،پر از آرامش و سکوت.اما نه شب یلدا سکوت ندارد.شب یلدا،یعنی همان یک دقیقه بیشتر درکنار هم بودن را،قدر دانستن.
شب یلدا،شب تولد نور است.شب یلدای تان شیرین چون هندوانه و سرخ چون انار.
ما شب یلدای امسال را در کنار مسافران و خلبان و مهمانداران، در راه ایران،خواهیم گذراند.
تا دوشنبه دیگر،خدا نگهدار...
صبح بیدار که شدیم گفتیم :"مامانی پرده رو باز کن ببین دیشب بارون اومده یا نه؟"
پرده رو باز میکنه و بیرون رو نگاه میکنه.بعد رو میکنه به من و میگه:"نه مامان.بارون نیومده.آسمون لایت بلو هست."
.....
اومده میگه مامان برام جایزه بخر.می پرسم شما چه کار خوبی کردی که من برات جایزه بخرم؟میگه من یه روزی شما رو بوسیدم دیگه.میگم مامان جان جایزه یعنی گیفت یعنی پرزنت.وقتی هم اون رو میخرن که کسی کار خوبی کرده باشه و بخوان ازش تشکر بکنن....ولی باز هر بار که می خواهیم بریم بیرون میگه مامان بریم برای من جایزه بخر.فکر میکنه جایزه خریدن همون شاپینگه.
.....
چند روزی دلش می خواست "mermaid" یا همون پری دریایی بشه.شبها هم از خدا می خواد که خواب پری دریایی ببینه.
بعد از اون میگه:"دلم میخواد دیگه آدم نباشم.می خوام "baby bop" باشم."همون دایناسور سبز همراه بارنی.