آموزش

می خواهم دانش آموز باشم.دوباره از نو شروع کنم.بیاموزم و آموزش دهم.

علاقه آموزش به کودکان همیشه با من بوده.از ترم دوم دانشگاه تدریس در یک موسسه خصوصی را شروع کردم.به دبی که آمدیم یک سال مدرسه با بچه های ابتدایی زبان انگلیسی کار کردم.کارم را خیلی دوست داشتم.بودن کنار بچه ها و علاقه شان،لذتبخش بود.خودم هم کنارشان می آموختم.اما با بودن دخترک که آن موقع کوچک بود شرایط برایم سخت شد و مجبور شدم کار را فراموش کنم.تا قبل از این که بیایم شاگردانم به من تلفن می زدند و سراغم را می گرفتند که آیا بر می گردم یا نه.

اما من مادر بودن را انتخاب کردم.پشیمان هم نیستم.کنار دخترک بزرگ شدم و لذت بردم از لحظات زندگی.حالا اما دخترک بزرگ شده و اکثر کارهایش را خودش انجام می دهد و من می توانم دوباره برگردم سراغ تدریس.ولی اینجا باید از صفر شروع کرد.باید از ابتدا خواند.من هم می خواهم بخوانم.پیگیرش هستم.آنچه را می خواهم تقریبن یافته ام.همسرک هم مشوق بسیار خوبی است...دعا کنید که بتوانم.

 

سانتا

برای دخترک عروسک سیندرلا را خریده بودم قبلن.دیشب هم بردیم و طبق قولی که داده بودیم دو عروسک زیبای خفته و تیانا را برایش از Disney storeخریدیم...سانتا هم آنجا بود و دکور زیبایی برایش گذاشته بودند و بچه ها با او عکس می انداختند.دخترک ما هم رفت و عکسی با سانتا انداخت.

امروز برنامه های زیادی برای سانتا در سطح شهر برگزار می شود.از اینجا می توانید ساعت و مسیر برنامه ها را ببینید.

راهبه

چند روز پیش برای خرید به سنتر پوینت مال رفته بودیم.بعد از خریدمان خواستیم  به پارکینگ برویم،خانم راهبه مسنی پشت سر من بود که در رابرایش نگهداشتم.با لبخند زیبایی که صورت سفید و پر از چروکش را زیباتر می کرد تشکر کرد و رفت.

من همیشه راهبه ها را دوست داشتم.احساس می کنم که بسیار مهربان هستند و پاک.راستش یکی از علایق من این بود که در دیر زندگی کنم و آرامش و معنویت آنجا را حس کنم.البته بگویم همه طرز فکرشان را قبول ندارم،بلکه عاشق آن سکوت و روحانیت مکان زندگی شان هستم و این که همه زن هستند.

زخم کوچک،درد بزرگ!

چند روز پیش هوا آفتابی بود و دخترک دلش هوای رولر اسکیت کرده بود.پدر را فرستادیم کارواش و خودمان رفتیم پارک پایین خانه.پارکی که سه ماه پیش سبز بود و پر از گل و حالا درختان همه بی برگ و بار هستند و خبری از گل نیست.همه پارک را برگهای رنگین درختان پوشانده.اما همچنان زیباست.

دخترک حسابی بازی کرد و همه پارک را دور زد.قسمتی از پارک شیب تندی دارد.همیشه می رود بالای شیب و از آنجا در حالت نیمه نشسته با اسکیتها سر می خورد به پایین و لذتی می برد وصف نشدنی.

بعد از بازی حسابی،نزدیک ورودی خانه زمین خورد و چون زانو بندش را درست نبسته بود،زانویش درد گرفت و خراش برداشت.حسابی گریه کرد.مدام می گفت:"مامان پام قطع شده...مامان دیگه پام خوب نمیشه..."

آمدیم خانه و جوراب شلواری اش را در آوردم و دیدم خراش کوچکی است و کمی خون آمده.خون را که دید دوباره گریه اش به هوا رفت.این بار می گفت :"مامان من دیگه نمی تونم راه برم.....باید به بابا بگم برام از اون چوبها بخره که بتونم راه برم....".

بعد چسب زخم یا به قول خودش چسب خون زدم برایش.اولش وقتی راه می رفت لی لی می کرد و پایش را زمین نمی گذاشت.بعد کم کم پایش را روی زمین گذاشت و دردها همه رفتند!

پ.ن.

خودمانیم،کولی بازیهایش هم به من رفته.مادر خدا بیامرزم می گفت:"این چهارتا مریض بشن و تو مریض نشی.حوصله ت رو ندارم"....منظور از اون چهارتا،خواهرها و برادرهام بودند.

کتابخانه

هفته ای یکبار کتابخانه می روم و درس فرانسه ام را آنجا با معلمم می آموزم.در این سه ماهی که اینجا هستیم هر بار به کتابخانه رفته ام،شلوغ بوده و مملو از مشتاقان کتاب و مطالعه و تحقیق.همسرک دیگر ساعتهایی که می تواند جایی برای نشستن بیابد را می داند و همان ساعت می رود و به قول خودش در غیر اینصورت جایی برای نشستن یا لااقل جای خوبی برای نشستن گیرش نمی آید.

امروز که از کتابخانه آمدم به او گفتم که :"کتابخانه هاشان از مراکز خریدشان شلوغ تر است." و چقدر لذت می برم وقتی می بینم مردم اینچنین پی درس و مطالعه هستند.

طبقه همکف کتابخانه را به بچه های کوچک اختصاص داده اند.صبحها مادران و پدران همراه کودکان زیر دو سالشان با کالسکه از راه می رسند و دور هم جمع می شوند و یک ساعتی به شعر خواندن و کف زدن مشغولند.

اینجا بچه ها را از همان کودکی به کتاب و کتابخوانی علاقه مند می کنند.نمی گویم همه اما اکثریت اینگونه اند.

هر وقت می روم دلم می خواهد تا شب بمانم و بین کتابها بگردم و تک تک شان را نگاه بیندازم.بین هفته روزی می روم به قسمت کتابهای فارسی و نگاهی می اندازم.حتمن کتابهایی را که نخوانده ام و پی شان هستم،می یابم.

مهمان من

View Full Size ImageView Full Size Image

مهمان از این شیرین تر،آرام تر و معصوم تر هم مگر وجود دارد؟

فیل مان یاد هندوستان کرد!

 

 

من و زبان فرانسه

آموزش زبان فرانسه را همچنان ادامه می دهم و از آن لذت می برم.خیلی ساده تر از آن بود که تصور می کردم.کافی است در افعال To be  و ُTo have راه بیافتید و بدانید که چه حروفی در انتهای لغت خوانده نمی شوند و یا وقتی فلان حرف و بهمان حرف به هم می رسند چگونه ادغام می شوند و صدای دیگری می دهند...کلن شیرین است.دوستش دارم.شاید دلیل عمده اش هم این باشد که همیشه یادگیری زبان را دوست داشته ام.حالا چه زبان انگلیسی و چه زبانهای دیگر.با دانستن یک زبان بیشتر انگار با کشوری دیگر و فرهنگی دیگر هم آشنا می شوی.لغات فارسی و فرانسوی مشترک زیادی هم دیده ام.حتمن یک روز می نویسم برایتان.به مرسی و اینها ختم نمی شود فقط.

در این چهار جلسه ای که رفته ام لغات زیادی آموخته ام.جمله بندی هایم آنچنان که معلمم می گوید صحیح است.تلفظ ها را صحیح ادا می کنم(شاید چون زبان فارسی همه حروف و صداها را دارد).قواعد دستوری اش را تا حدود زیادی یاد گرفته ام.

هدفم این است که بعد از آموزش این زبان سراغ زبان اسپانیایی بروم.زبان اسپانیایی هم زیباست و به این زبان نزدیک است .قدر مسلم(مثلم)آموختنش باید راحت تر باشد.

هر کسی در زمینه ای علاقه مندی دارد و من در این زمینه.همگی موفق باشیم!

دخترک و پدر

یک سال بیشتر است که دخترک با پدر به رختخوابش می رود.اوایل فقط دست پدر را محکم می چسبید که مبادا بعد از اینکه او خوابش برد،پدر تنهایش بگذارد.و پدر هم عاشقانه کنارش می ماند و آرام آرام به پشتش می زد.البته گاهی هم از اینکه دخترک ساعتها وقتش را گرفته و نخوابیده و نگذاشته او به کارش برسد،گله مند می شد.

این شبها دخترک کتاب داستان بزرگ و سنگین فارسی اش را زیر بغل می زند و با پدر به رختخوابش می رود.پدر قصه می خواند و دخترک گوش می کند.گاهی تا آخر قصه بیدار است و گاهی بین قصه خوابش می برد.

امشب اما دخترک برای پدر قصه را خواند.کتاب را در دستش گرفت و با نگاه کردن به کتاب تمام قصه را بدون جا انداختن یک واو برای پدر تعریف کرد.

تازگی ها دوست دارد زبان فارسی را یاد بگیرد.برنامه ای برایش گذاشته ام که دو روز در هفته که برنامه آموزشی دیگری ندارد،خواندن و نوشتن فارسی را بیاموزد.

*School report این ترم را گرفتیم و دخترک در همه موراد عالی بود.آنچنان که معلمش نوشته بود خیلی شاد،یاری گر،مهربان،فعال و مستقل است و به دیگران در آموزش کمک می کند.در زمینه ریاضی و ساینس و زبان هم از او کاملن راضی بود.

Family doctor

با رسیدن کارتهای OHIP ،ما امروز می رویم که دکتر خانوادگی مان را انتخاب کنیم.شناخت من از این دکتر تنها از طریق دوستانی است که بیمار او هستند.امیدوارم دکتر خوبی باشد.هر چند اگر کارش خوشایندمان نبود،سراغ دکتر دیگری می رویم.

فعلن تنها چیزی که مهم است این است که برویم و فایل مان را تهیه کنیم و چک آپ سالیانه را انجام دهیم و البته من هم فکری به حال پا و کمرم بکنم.هر چند یک هفته ای است که انگار این درد بار و بندیلش را بسته و رفته و خبری ازش نیست.باورم نمی شود که یکباره همه دردش از بین رفت.روشی را که دوستان پیشنهاد دادند انجام دادم و نتیجه گرفتم.

شاید خیلی ها به این روش اعتقاد نداشته باشند اما من چون یوگا انجام داده بودم و به آن اعتقاد قلبی داشتم،این روش را هم پذیرفتم.هر چند کمی فلسفی است و فهمش سخت.

به هر حال این روزها حسابی راه می روم و از درد خبری نیست.انگار بوی دکتر و دوا و درمان را شنید و فرار کرد!

مادران

امروز همراه دخترک،دوستم و دختران او راهی YMCA شدیم.بچه ها کلاس باله و بسکتبال رفتند.بعد از کلاس ها هم در قسمتی که دبی به آنSoft play area می گفتیم،بازی کردند.در این بین و در کلاس های باله و بسکتبال با سه مادر ایرانی دیگر هم آشنا شدیم و حسابی گپ زدیم.آنها هم بچه هایشان را آورده بودند.در آن اتاق بازی ،بچه ها یا ایرانی بودند و یا کره ای.قرق شده بود آنجا.

یک ظرف سالاد میوه و سبزیجات با خودم همراه داشتم که همگی با هم در حین بازی کردن،خوردند.یکی خیار بر می داشت و دیگری گوجه های کوچک و آن یکی هویج و یکی هم سیب.

مادران ایرانی اینجا هم به دنبال آموزش و سرگرم کردن بچه هایشان هستند.از این که تمام وقتم را برای دخترک صرف کنم،نهایت لذت را می برم.شاید ورای عشق مادری،دلیل دیگرش این باشد که یکبار دیگر در کنار او زندگی می کنم و کودکی از دست رفته ام را دوره.

اینها کودکی می کنند یا ما کودکی می کردیم؟