نوروزتان پیروز
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
امیدوارم سال نود و دو سالی پر از شادی و سلامتی و برکت برای همه شما عزیزان باشه.
*ثبت موقت کرده بودم یادم رفته بود پابلیش کنم....با تاخیر پذیرا باشید:)
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
امیدوارم سال نود و دو سالی پر از شادی و سلامتی و برکت برای همه شما عزیزان باشه.
*ثبت موقت کرده بودم یادم رفته بود پابلیش کنم....با تاخیر پذیرا باشید:)
دوشنبه صبح رفتیم به سمت نایاگارا.گفته بودم دو روزی قراره بریم استراحت مثلن:)...اما فضای اونجا جوری بود که اصلن زمانی برای استراحت نمی موند.یا توی پارک آبی بودیم و یا با فرین مرتب پله های چهار طبقه هتل رو بالا و پایین می رفتیم که به بازی magic quest ش برسه و بتونیم تا قبل از رفتن تمومش کنیم که تموم هم شد و دخترم مدال I am a master magi رو هم گرفت و کلی ذوق و شوق داشت و می گفت حالا اجازه می دین برم به بقیه کمک کنم زودتر بتونن کتابچه رو تموم کنن:)
اینقدر این فضا رو زیبا درست کردن که بچه ها لحظه ای بیکار نمی شدن و ایضن پدر و مادرها البته.توی راهروها فقط بچه ها رو می دیدی با چوب جادوییشون و پدر و یا مادری که دفترچه راهنما دستش بود و پله ها رو بالا و پایین می کردن.خیلی جالب بود و ما خودمون هم با فرین کلی ذوق داشتیم و وقتی مرجله ای را کامل می کردیم می گفتیم بدو بریم مرجله بعد:)
فریا هم اون وسط برای خودش می دویید و بازی می کرد و " ایی ایی" یعنی فرین فرین می گفت.یه سری توپ های بزرگ ساحلی رو هم برای تزیین آویزون کرده بودن از سقف بلند اونجا که فریا از همون بدو ورود گیر داده بود و از اونها می خواست.
پارک آبی هم اینقدر بزرگ بود و بازیهای متنوع داشت که نمی دونستی کدوم رو اول بری.فرین و بابایی با هم رفتن و همه سرسره ها رو امتحان کردن و تا سردشون می شد می دوییدن طرف جکوزی.
فریا هم یه جلیقه شنا تنش کرده بودم و خوابیده بود روی آب و منم می کشیدمش.ذوقی می کرد دیدنی.مدام می گفت " آبی آبی"...
خلاصه یک روز و نیم موندیم و به جای اینکه امروز صبح از اونجا برگردیم دیروز عصر راه افتادیم که هم فرین به مدرسه ش برسه و هم بابایی به کارش.
سفره هفت سین رو هم که تقریبن یک هفته ست چیدم و فقط باید امروز گل لاله بخرم و شمع که با رنگ سفره م جور باشه.سبزه ای که گذاشته بودم هم امسال اصلن خوب نشد و مثل هر سال که سبزه از بیرون می گیرم امسال هم سبزه رو از بیرون می گیرم.با اینکه خودم سبزه هم می گذارم ولی سبزه های خوشرنگ و زیبای بیرون رو بیشتر دوست دارم.
این هم از آخرین پست سال نود و یک.سالی که خدا رو شکر با همه سختی ها و آسونی هاش گذشت.انشالله سالی که از راه می رسه سال پربار و پر برکتی برای همه مون باشه.
هوا دوباره سرد شده و برفی.اما دلها گرمه و منتظر قدوم بهار.
خبرهای کشورم رو همیشه دنبال کردم و می کنم.با خیلی هاشون بغض می کنم.با بعضی هاشون اشکم در میاد.با دیدن عکس بچه هایی که بیمار هستن قلبم کنده میشه.ای خدا...خدایا تو بخوای هیچ بچه ای هیچ کجای دنیا بیمار نمیشه.هیچ بچه ای گرسنه و بی لباس نمی مونه..خدایا تو بخوای هیچ بچه ای درد بی پدر و مادری رو نمی کشه.هیچ بچه ای دست کسانی به اسم پدر و مادر نمی افته که کتک بخوره و تمام تنش کبود بشه ..که بمیره:(
خدایا در این سال نو که کم کمک از راه می رسه به همه کمک کن.به همه اونهایی که با سرخی سیلی آبروداری می کنن.به اونهایی که دلشون دردمند بیماری فرزندشون هست.به اونهایی که گرفتارن.به پدرهایی که نمی خوان شب سال نو شرمنده نگاه بچه هاشون باشن.
دعا کنیم همگی با هم برای اینکه سال نود و دو سال پر از برکت و شادی و سلامتی و آرامش برای همه مردم دنیا بخصوص همه هموطن هامون باشه.
*مشغول پختن ماکارونی برای دخترها هستم و پدر خونه هم رفته کتابخونه که کارهاش رو با خیال راحت و بدون شیطونی دخترها انجام بده و عصر بیاد خونه:))
بابای خونه ما دو روز پیش اومد و دوباره خونه ما گرم و چهار نفره شد.هر چند اصلن نتونستیم درست و حسابی ببینیمش ولی همین که می دونیم هستش خوشحالیم.ساعت هفت عصر رسید و یک ساعت و نیم بعدش خواب بود و فرداش ساعت هفت صبح رفت سرکار و باز خسته اومد خونه و البته بخاطر تنظیم نبودن ساعت بدنش دوباره گرفت خوابید.قبل از اینکه اک اوت بشه برش داشتیم رفتیم بیرون و چند تکیه خرید سال جدیدمون رو انچام دادیم:)..صبح هم دوباره ساعت هفت رفته سرکار و هنوز نیومده...انشالله از دو سه روزی که برای استراحت و تفریح میریم یه سفر کوچولو خستگی همه مون در میره و سرحال و شاداب به امید خدا بر می گردیم خونه و سال نو رو شروع می کنیم.
دخترها کلی ذوق کردن با دیدن بابای خونه.مخصوصن فریا رو که اصلن فکر نمی کردیم حالا یادش بیاد یا اینکه ممکنه اصلن غریبی کنه اولش..اما نخدچی از همون لحظه اول باباش رو نگاه می کرد و می گفت : دادا....دادا.
فرین هم به قول خودش بابا اومد و بعد از چهل و هفت روز براش قصه شبش رو خوند و بدن قصه نخوابید.
انشالله هیچ خونه ای بی سایه پدر یا مادر نباشه در این سال نو و برای اونهایی که پدر یا مادرشون نیستن در این سال نو از خداوند آرزوی صبر می کنم و انشالله همگی سال نو رو با سلامتی و شادی و تندرستی آغاز کنیم و سال پرباری برای همه مون باشه.
پیشاپیش نوروزتان فرخنده.
امروز هم مثل همه پنج شنبه ها با دوستان دور هم جمع شدیم و روز خوبی داشتیم.از هوای زیبا و گرم امروز هم لذت بردیم.اینقدر هوا خوب بود که فریا رو بدون کلاه و کاپشن و فقط با یه ژاکت نازک برداشتم و رفتیم دنبال فرین.شاید برای خیلی ها هوای پنج درجه بالای صفر سرد به نظر برسه اما برای ما بعد از این زمستان سرد و طولانی و پربرف خود خود بهار بود:)
یکی از دوستان همسر دوماهی هست برای مسائل کاری و البته مساله مهمتر یعنی دیدار با یار اومده تورنتو و همه کارهاشون جور شده و بیشتر با هم آشنا شدن و خانواده ها هم همدیگه رو پسندیدن و قراره نامزد کنن منتها به آخر ویزای آقای دوست نزدیک شدن و هنوز جواب آزمایششون نیومده و قراره ایشون دوشنبه برگردن دبی و بابای خونه ما از طرف مادر پسر دو تیکه طلا می آره با خودش که گفته من خودم یکی رو انتخاب کنم و به عنوان نشون ببرم برای دختر.من هم که هیچی بلد نیستم از دوستم خواستم که همراه من بیاد و دوستم هم بی نهایت استقبال کرد و کلی ذوق کرد که قراره با هم بریم به قول خودش خواستگاری.حالا اون قراره با توجه به هنری که داره یه جعبه خوشگل رو آماده کنه به همراه گل و شیرینی که انشالله تو هفته آینده بریم خونه عروس خانوم.
خلاصه که قراره نقش خواهرهای نداشته آقا داماد رو بازی کنیم...به فال نیک می گیریم این قضیه رو در شروع سال جدید.
انشالله همیشه برای همه شادی و تندرستی باشه.
هوا خیلی خوب و دوست داشتنی و بهاری شده.صبح ها که فرین رو می برم برای سرویس مدرسه صدای پرنده ها رو که آوزا می خونن می شنویم و لذت می بریم.سر شاخه درختها آماده دوباره زنده شدن و پر از شکوفه شدن هستن...حس خوبی داره این روزهای آخر سال.مدام تو گوگل دنبال ایده هستم برای سفره هفت سین.عاشق سفره هفت سین و همه سنتهای زیبای بهاری مون هستم.
بابای خونه ما چهل روزه که برای سفر کاری رفته و انشالله تا شش روز دیگه پیش ما خواهد بود.برای تعطیلات مارچ برک هم جایی نمی ریم چون همسر باید بیاد و به کارهای شرکتشون برسه ولی برای دو روز بعد از تعطیلات اینجا رو رزرو کردیم که بریم و یه خستگی اساسی از تن به در کنیم.هم من خیلی خسته هستم و هم همسر و البته فرین هم به همچنین.دخترم هر روز کلاس داشته و نیاز به یه تفریح داره.
مدرسه فارسی شون هم برای شانزدهم مارچ و تعطیلات مارچ برک تعطیل هست اما بیست و سوم مارچ باید بره مدرسه و اون روز جشن نوروزی دارن که فرین هم قراره کیبوردش رو ببره مدرسه و آهنگ " یه گلی سایه کمر" رو اجرا کنه:)
دو سه روزی هم فریا غذا درست نمی خورد و بی حال بود و بهونه می گرفت و یه شب تا صبح هم کمی تب داشت و فرداش حالش خوب خوب شد و دیدم بله داشته دندون نیش در می آورده و بخاطر همون دختر خوش اخلاق ما بی حوصله بود.هر چند از نر غذا خوردن تقریبن مثل فرین هست و خیلی اذیت می کنه.
خیلی درهم شد این پست مثل همیشه البته:)
از یکشنبه صبح تا سه شنبه شب از سردرد میگرنی نتونستم سرپا بشم.حتی به بچه هام نتونستم غذا بدم.فریا که یک روز تمام فقط شیر منو خورد.من هم که هیچی نمی تونستم بخورم.دوستانم یکی یکی اومدن و به دادم رسیدن.بهشون می گفتم فقط بیایین به این دو تا غذا بدین.همه رسیدگی و خوراکی دادن به فریا با فرین بود.با فرین بازی می کرد و نگهش می داشت که من فقط تو تاریکی اتاق با روسری که سرم رو محکم بسته بودم دراز بکشم شاید کمی از سردردم کم بشه و بتونم سرپا بشم که اصلن فایده ای نداشت و از شدت سردرد حالت تهوع هم زیادتر می شد.دوستم با بچه ها و شوهرش اومدن سه ساعت موندن.اول بچه ها رو غذا داد و بعد خودش اومده سر منو ماساژ داده و قاشق قاشق سوپ ریخته تو دهن من.دخترها که خوابیدن اون هم رفت.صبح بلند شدم دیدم بهتر هستم و فرین رو بردم رسوندم به سرویس مدرسه ش.اما دوباره شروع شد و همون دوستم به یکی دیگه از دوستان خبر داد و دوباره اومدن پیشم و از قبل هم برام ناهار پخته بودن آوردن با خودشون.دوباره من افتاده بودم و اونها به کارهای خونه می رسیدن.یکی از دوستان موند و گفت من می برمشون خونه خودمون که بهش برسم و شب نباید تنها بمونن.رفتیم فرین رو از سرویس مدرسه گرفتیم و رفتیم خونه دوستم.همون شب هم طوفان برف اومد و فرداش سرویس های مدرسه کنسل شد که در این صورت بچه هایی که سرویسی هستن می تونن مدرسه نرن و غیبت حساب نمیشه براشون.فرین هم اون روز رو نرفت مدرسه و حسابی با پسر دوستم بازی کردن و پلنگ صورتی تماشا کردن.دوست بیچاره منم نمی دونست پسر کوچولوی دو ساله خودش رو بگیره یا دخترک یک ساله منو که مدام می خواست از پله ها شیرجه بزنه پایین.
یه شام می خواست درست کنه برای گذاشتن مرغش یک ساعت معطل شد.چون یا فریا می دوید از پله بره پایین یا پسر خودش چیزی می خواست و کاری داشت.اما خدا رو شکر با هم خوب بازی می کردن و کلی هم همدیگه رو بوس می کردن بچه ها...
من هم افقی بودم حسابی.بین سردرد شدید و حالت تهوع انگشت اشاره و سبابه رو گذاشتم روی استخوان بینی م و فشار دادم.حس کردم درد سرم رفت.به دوستم گفت انگاری اینجوری کردم سرم خوب شد.گفت بلند شو بینی ت رو با این آب نمک مخصوص سینوس شستشو بده که شما سینوس هات اذیت می کرده.وقتی اون محلول آب نمک رو با بینی کشیدم بالا و بعد تخلیه شد از بینی م احساس کردم سرم سبک شد و درد پر کشید و باورم نمی شد که خوب شدم اون هم بعد از دو روز سردرد شدید.
کمی معده دردم مونده که اون هم عصبی هست و چند روز پیش خیلی عصبی شدم و همه اینها از همونجا شروع شد.
خلاصه مادر خونه مریض نشه هیچ وقت که خونه و زندگی تعطیل میشه.البته بیماری برای هیچ کس نباشه اما مادرها ستون خونه هستن خداییش:))
دیروز و امروز هم یه برف حسابی پارو کردم که هنوز دست و کتفم درد می کنه.دیروز رو دوست عزیزم بهم کمک کرد و امروز رو خودم پارو کردم.
دیگه زمستون هم جونی براش نمونده منم کم نمی یارم جلوش..فکر کرده.
برس موهاش رو میاره و موهای من و فرین رو شونه میزنه و البته وسطهاش یکی دو تا هم میزنه تو سرمون و خودش غش غش می خنده (این رو از مامانش به ارث برده).
بهش میگم شلوارت رو بکش بالا دستش رو می بره سمت شلوارش و از پاچه می گیره میکشه بالا.
یه عروسک رو توی فروشگاه خودش انتخاب کرد و تند و تند گفت " نی نی " و منم براش خریدم به عنوان اولین انتخاب خودش.یه عروسک سیاه مو فرفری بانمک که اسمش رو هم گذاشتیم " نی نی".البته با "ن" های مشدد به سبک فریا.
صدای زنگ موبایلم برای پدر خونه متفاوت از بقیه زنگهاست برای همین فریا دیگه صداشو می شناسه و هر روز که مویابل زنگ می خوره میگه " بابا" و تند و تند براش بوس می فرسته.
عاشق آب هست و البته هر لیوانی که دست منه باید حتمن ازش بخوره.منم یا چای سبز دارم یا شیر سویا که نخودچی خانوم پشت هم میگه "آبی آبی آبی" و منم لیوانمو می برم طرف دهان کوچولوش و اونم هورت می کشه و می خوره.
مدام در حال راه رفتن و دویدنه.هر جا فرین بره دنبالش مثل جوجه طلایی ها راه می افته.
سرویس مدرسه فرین رو می شناسه و روزهایی که هوا خوبه و پیاده می ریم فرین رو از سرویس مدرسه بگیریم سرویس رو که می بینه یه چیزهایی میگه و ذوق می کنه.
همینجوری پشت هم به زبون خودش برام حرف میزنه و منم همونجوری جوابش میدم.توی حرف زدن هم خیلی از دست چپش استفاده می کنه.
براش کتاب زیاد می خونم.البته کتابهای موزیکالی که برای فرین بوده تو همین سن رو هم داره و خودش دکمه های اونها رو میزنه و به آهنگهاش گوش میده اما بقیه رو خودم برای هر صفحه یه قصه براش میگم.مثلن تو یه کتابش داره شمارش از یک تا ده و اسم اعضای بدن رو یاد می گیره.اولین صفحه یه نوزاده که داره گریه می کنه.براش صدا گریه رو در آوردم.حالا میره سر کتابه که به اسم کتاب نی نی اون رو می شناسه و صفحه اول رو میاره و میگه "هیم هیم" و صدای گریه نی نی رو در میاره.
روزگار شیرینی داریم با نخودچی خونه.خدایا شکرت که این فسقل عسلی رو به جمع ما اضافه کردی.در پناه خودت حفظش کن.همه بچه ها انشالله در پناه خداوند سالم و تندرست باشن.

امروز همسر خوب من و پدر مهربان دخترهای خانه چهل و سه ساله شد...زادروزش خجسته.
خوشحالیم که خدای بزرگ این مرد مهربان و دوست داشتنی را به زندگی ما بخشید.مردی که برای من از ابتدا فراتر از همسر بوده.او پدر..مادر...خواهر..برادر و بهترین دوست من بوده و هست.
انشالله در پناه خدا همیشه سالم و سلامت باشد و سایه پر مهرش بر سر من و دخترانمان.
روح همه پدرهایی که در این دنیا نیستن من جمله پدر مهربان خودم.....شاد.
پی نوشت: لپ تاپ بیچاره من از دست فریا خانوم روزی هزار بار خاموش روشن می شد و نهایتن سه روزی بیرون بود تا هارد جدید روی آن نصب شود.این هم دلیل نبودن این چند وقته:)