اشتباهات مرگبار

دوستان عزیزم این لینک را حتمن ببینید.یکی از دوستان به نام نازنین تجربیات دوران بیماری سرطان مادرش را نوشته.

presentation

از اول سال هر دو یا سه هفته یکبار نوبت پرزنتیشن به فرین می افتد.اکثرشان را مثبت سه گرفته و چندتایی را که خیلی موضوع جالبی داشته مثبت چهار.این سه پرزنت آخری را مثبت چهار گرفته و معلمش خیلی موضوع را دوست داشته.البته فقط موضوع مهم نیست.نحوه ارائه و داشتن تماس چشمی (آی کانتکت) با بچه های کلاس...استفاده از کلمات جدید...از حفظ خواندن و کمتر نگاه به نوشته کردن...و گرامر صحیح  و در آخر نتیجه گیری خوب همه در نمره دخیل هستند.

پرزنتیشن قبلی اش را درباره اسکلت بدن انسان صحبت کرده بود و معلمشان یک "براوو" بهش گفته بود و چند بار هم ازش تشکر کرده بود که موضوع خوبی را انتخاب کرده.دیروز هم نوبت پرزنتیشنش بود که از هفته قبل موضوعش را انتخاب کرده بودیم.

با هم به فروشگاه مایکلز رفتیم و از ردیف نقاشی و کار روی تی شرت یه تی شرت سفید سایز کوچک برداشتیم با یک طرح هلو کیتی.دو روز پیش هم با کمک پسر عموی فرین که مهمانمان بود طرح را روی تی شرت انداختیم و اتو کشیدیم و درباره مراحل انجام کار نوشتیم.

دیروز صبح هم تی شرت را تنش کرد و برای پرزنتیشن آماده شد.وقتی آمد خانه گفت که معلمش گفته "سوپر" و خیلی عالی بوده موضوعی که انتخاب کردی و برای بچه ها هم جالب بوده و دوست داشتند.فقط از نتیجه گیری اش ایراد گرفته.گمانم چهار گرفته باشد.هنوز نمره را نداده.ولی تجربه جالبی بود برای همه مان.

*امروز بهش گفتم تا من فریا را می خوابانم بنشین و مشق های مدرسه فارسی ات را بنویس.چهار صفحه مشق داشت.همه را نوشت غیر از دیکته که باید خودم بگویم.الان جمله سازی اش را چک کردم.خیلی با مزه نوشته بود.یکی دو غلط املایی هم داشت.جملات را خیلی زیبا انتخاب کرده بود فقط یکی دو تا را با گرامر عامیانه پس و پیش نوشته بود:)

این چند وقت

حسابی مشغول هستم و فرصت نمی کنم لپ تاپ را حتی روشن کنم و فقط وقتی فریا را برای خواب می برم از سلفونم وبلاگ می خوانم و سری به فیسبوک می زنم.

یک هفته ای هست که پسر برادر همسر که البته پسر پسرعموی خودم هم می شود مهمان ما هست و فردا شب بر می گردد نیویورک.شنبه دخترها پیش پدر ماندند و من و پسر برادر همسر به کنسرت گوگوش رفتیم.تقریبن چهار ماه پیش بلیط خریده بودیم.تا لحظه آخر به آقای پدر می گفتم بیا و تو برو که من هم با خیال راحت بمانم خانه با دخترها اما راضی نشد و گفت برو و استراحت کن و لذت ببر.با کلی سفارش و چه بکن و چه نکن پدر و دختر کوچکه تنها ماندند و دختر بزرگه هم به درخواست خودش راهی خانه دوستمان شد.چهار ساعتی همراه گوگوش خواندیم و دست زدیم.شب خوبی بود.آنقدر مشغول بودم که نفهمیدم کی چهار ساعت گذشت.البته بماند که وسط کنسرت هم برای همسر عکس می فرستادم و یا جویای حال فریا می شدم که دختر خوبی بود و خوابیده بود و پدر را اذیت نکرده بود.

برنامه سه روز فیتنس و دو روز شنا همچنان برقرار است. دوشنبه بعد از اتمام ورزش و دوش گرفتن رفتم فریا را از مهد باشگاه بردارم که دیدم بالاخره از کالسکه آمده پایین و حسابی مشغول بازی است.همانطور که پشتش به من بود ازش عکس گرفتم و برای آقای پدر فرستادم.

امروز هم برای شنا رفتم.ساعت شنا نه تا ده و نیم هست برای خانمها.من همیشه قبل از نه آنجا هستم و امروز ماندم که به فریا صبحانه بدهم و چون کمی هم بخاطر دندان های نیشش دوباره آبریزش بینی دارد خواستم دارو بدهم و بعد بروم که وقتی رسیدم پانزده دقیقه از نه گذشته بود و وقتی خواستم کارتم را پانچ کنند گفتند که استخر پر است و اگر دوست دارم می توانم منتظر بمانم که معلوم نیست ده دقیقه طول بکشد یا بیشتر که گفتم نه نمی توانم بمانم و بچه کوچک در خانه دارم.خلاصه از شنای امروزمان ماندیم.احساس بدی داشتم.عذاب وجدان ورزش نکردن و چاق شدن شده بلای جانم دوباره:)

آقای پدر و فرین و پسر عموی فرین هم ساعت سه رفته اند که سی ان تاور را به پسر عمو نشان بدهند و هنوز نیامده اند.من هستم و دخترکی دماغو:)

عسل و مربا

از کلمات عسل خانوم بنویسم که یادم نرود :
به کفش "تش " می گوید و به جوراب " سیزا"..."نو" همان نان است و " آبی" هم آب خودمان:)

عاشق نارنگی است و هر وقت در یخچال باز می شود و خانوم با سر وارد یخچال می شوند "نانی " می خواهند.فرین "ایی" است و من "مامی" و بابا هم "ددی" و گاهی همان "بابا".این مامی و ددی را نمی دانم از کجا یاد گرفته.چون فرین مامان و بابا می گوید و خیلی کم مامی.به بیرون از خانه حالا حیاط باشد یا کوچه و خیابان "سرده" می گوید.چرا؟ چون همیشه پشن پنجره اتاق نشیمن می نشست و بیرون را تماشا می کرد و من بهش می گفتم بیرون سرده..سرده..نمیشه بری بیرون.حالا فکر می کند اسم بیرون "سرده" هست:))

خیلی از نرسری رایم های انگلیسی را بلد هست و با هم می خوانی.البته قطعن فریا به زبان خودش می خواند.یک جور آهنگینی که قشنگ می توانی بفهمی کدام شعر را دارد می خواند...دستش را می اندازد دور گردنم و بوس باران می کند صورتم را...خیلی ابراز محبت می کند و اجتماعی است.این رفتارهایش برخلاف فرین هست در این سن.

مربا خانوم:

امروز شنبه مدرسه فارسی داشت و چهاردم اردیبهشت هم بود.یک گل زیبا و کارت تبریک و یک کارت هدیه را امسال برای تبریک روز معلم برای معلم خوب و دوس داشتنی اش کادو برد.خودش هم با خط زیبا و بزرگ برای معلمش یک خط نوشت که روزت مبارک و اینها.

برای معلم مدرسه اش هم مثل هر سال و همه معلمهایی که تا به حال داشته یک کادوی روز معلم گرفتم.چند روز پیش گفت که نوبت پرزنتیشن اش هست و کتابی را که درباره اسکلت انسان داشت خلاصه کردیم و به فرانسه نوشت و چند باری برای من اجرا کرد و چون آن روز کلاس اسکیت داشت و دیر آمد خانه قرار شد صبح زود بیدار شود که بیشتر روی پرزنتیشنش کار کند.صبح ساعت شش بیدار شد و سه بار برای من پرزنت کرد.از مدرسه که آمد گفت مامان معلمم گفته خیلی خیلی خیلی عالی بود و فکر کنم پلاس 4 گرفته باشم:)

خوشش آمده بود که صبح زود بیدار شده و درس خوانده و ایضن مامان و بابایش هم کیفور بودند که بله بچه ما هم درسخوان است:))

*امشب برای شام مهمان دارم.امیدوارم بتوانم میزبان خوبی باشم و به مهمانانم خوش بگذرد.


همیشه تغییر را دوست داشتم.

تصمیم داشتیم از این خانه به خانه بزرگتری نقل مکان کنیم و من هم چند تا خانه بزرگ و زیبا پیدا کرده بودم.مخصوصن آشپرخانه اش اگر به دلم می نشست دیگر می رفت قسمت "مای فیوریت" را تیک می زدم.بعد از دو ماه به این نتیجه رسیدیم که خانه فعلی مان را خیلی دوست داریم هم از نظر محله و مکانش.هم از نظر همسایه ها و هم از نظر دسترسی به امکانات اطرافش مثل کلینیک دکتر خانوادگی مان.مراکز خرید فراوان و متنوع اطرافش از سوپر ایرانی گرفته تا پیتزایی و کافی شاپ و داروخانه و مرکز خریدهای بزرگی مثل لابلاز و فرشکو و لانگوس.کنیدین تایر و ...مدرسه فرین را هم که خودش و ما خیلی دوست داریم.یک پارک خوشگل با اسباب بازیهای تمیز و کافی هم که سر کوچه مان هست.خلاصه همه جوره ازش راضی هستیم.برای همین تصمیم گرفتیم همین جا بمانیم.در عوض تابستان خانه را نقاشی کنیم و یکی دو دیوار را کاغذ دیواری.کابینتهای آشپرخانه را باب میل من و به رنگ قهوه ای تیره سفارش بدهیم.وسایل برقی آشپرخانه هم به غیر از فر و گاز که صاجبخانه قبلی تازه عوض کرده بود یخچال و ماشین ظرفشویی باید عوض بشوند.پشت آشپزخانه هم اتاقکی داریم که قرار است نجار بیاید برایمان قفسه و کمد بزند و حسابی مرتب و منظم بشود باب دل خانم خانه:)

و من چقدر همیشه تغییر را دوست داشتم و دارم.روحیه می دهد.تنوع همیشه نیاز هست.مخصوصن برای خانمهای خانه که اکثر وقتشان در خانه می گذرد.


همه راضی هستن.یعنی من سخت می گیرم؟

معلم پیانو هر بار و هر جلسه از فرین و دقت و تلاشش تعریف می کند.از پشتکارش. از اینکه وقتی آهنگی را درست نمی زند ده باره و چند باره تلاش می کند و بالاخره نت را درست از آب در می آورد.مطمئنم حقیقت را می گوید و به قولی برای کار خودش تعریف نمی کند چرا که گاهی از اینکه نتی را تمرین نکرده گله می کند و می گویم مثلن این جلسه راضی نبودم و می دانم که فرین می تواند بزند و تمرین نکرده.

امروز صبح وقتی فرین رفت که برای برنامه صبحگاهی مدرسه فارسی آماده شود با معلمش صبحت کردم که زمان امتحانهای آخر ترم را بپرسم که گفتند تا پایان ماه می به مدرسه خواهند رفت و بعد امتحانها شروع می شود.برای دوستی باید مطلبی را می پرسیدم و در انتها اضافه کردم البته فرین همه دروس را به مدرسه خواهد آمد و عاشق روزهای شنبه و مدرسه فارسی است و شاید یک دلیلش خود شما باشید.که بی نهایت معلم مهربان و خوشرو و عالی هست.همه کادر مدرسه از خانم امیری تعریف می کنند.خلاصه اینکه گفتم فرین همه دروس را به مدرسه می آید و انشالله دیپلم فارسی را هم خواهد گرفت که باز مثل همیشه شروع کرد از فرین تعریف کردن که این کلاسها را ازش نگیرید که فرین بی نهایت با استعداد است و من مطمئنم که آینده درخشانی خواهد داشت...اینجا من یه انشالله بلند گفتم:)

معلم مدرسه اش هم ازش راضی است البته منهای مساله نظم و عجله کردن.چرا که فکر کنم در عجول بودن به مادرش رفته:)...اما بی نظمی را نمی دانم.بی نظمی که می گویم شلختگی نیست ها.همین که وسایلش را سر جایشان نمی گذارد.شاید مرتب بگذارد اما سرجایشان نیستند.یا مثلن در مدرسه زیر میزش همیشه شلوغ است و چند روز پیش می گفت :"مامان الینا به من گفته فرین میزت خیلی مسی است و تا من بروم چیزی که در دست داشتم در سطل ریسایکل بیندازم دیدم میزم را مرتب کرده."امیدوارم این دوستان صمیمی و مرتبش رویش اثر مثبت بگذراند:)

در شنا موفق است و به غیر از سطح دوم بقیه را سریع گذرانده و به مرحله بعد رفته.خلاصه اینجور که از شواهد امر پیداست تلاشش زیاد است اما چرا مادرش همچنان ناراضی است؟ شاید زیادی از دختر بچه هفت سال و نیمه توقع دارم ..نمی دانم.یک چیزی را مطمئنم.متاسفانه دارم روش مادر مرحومم را دنبال می کنم.روشی که خودم به عنوان دختر خانواده اصلن دوستش نداشتم و شاید دلیل اینکه با مادرم تا وقتی شانزده ساله بودم و او زنده بود رابطه صمیمانه ای نداشتم.آن رابطه زیبای مادر و دختری که همیشه دوست داشتم.

برنامه خوابش خیلی خوب بود.پنجاه و چند روزی که پدر خانه در سفر بود با فریا سه نفری با هم یم خوابیدیم و با وجود گذشتن بیشتر از یک ماه از آمدن پدر هنوز خوابش درست نشده و ساعت هشت شب که خوابید مثل یک شبح سرگردان ساعت دو یا سه نیمه شب پیدایش می شود و پدر خانه می رود و با هم روی تخت فرین می خوابند.

خیلی تلاش می کند که خودش بخوابد اما نمی تواند. یا شاید نمی خواهد:)...ظاهرن این مشکل را خیلی از خانواده ها دارند.

راه حلش را دارم و مادری هستم که اصلن پاپس نمی کشم و دلم نمی سوزد برای گریه بچه وقتی برنامه نظم بخشیدن در میان باشد و بدانم برای خود بچه هم بهتر است.اما اگر پدر خانه با من همراهی کند و اینقدر خودش را عزیز دل دخترهایش نکند:)))


بی دلیل شاد زیستن

شادی اگر با دلیل باشد فقط شکلی از بدبختی است چون این دلیل هر لحظه ممکن است از ما گرفته شود.بی دلیل شاد بودن نوعی از شادی است که همه ما باید آن را تجربه کنیم.

"دیپاک چوپرا"

** این گفته زیبا برای من خیلی خوب است خیلی.شاید دیگر اینقدر آدمها را جدی نگیرم.برگردم به همان شکلی که دبی بودم.سرخوش و پر از انرژی و بی دلیل شاد:)

*** نیلی جان ظاهرن مهدکودک ها در تابستان برای بچه ها سامر کمپ برپا می کنند و می توانی بچه را بگذاری.دوستم می گفت همه مهدها هم این برنامه را ندارند.

باران...باران

باز آسمان تاریک و ابری است و قرار است باران تا بعدازظهر ببارد.عاشق این هوای بارانی هستم.همیشه و هر روز ببارد خسته نمی شوم.یکی از دوستان پرسیده بود با این روحیه چرا نرفتی ونکوور زندگی کنی.راستش خیلی دوست دارم اما تا آنجایی که شنیدم ونکوور شهر تاجرها و پولدارهاست:)

دیروز فریا با پدر تنها ماند و من هم یک ساعت تمام طول استخر را رفتم و برگشتم.لذت بردم واقعن.با این حساب می توانم روزهای سه شنبه و پنج شنبه برای شنا بروم.روزهای دوشنبه و چهارشنبه و جمعه برای بدن سازی.با این روش پدر و دختر دو ساعت با هم تنها خواهند بود و می دانم همه این دو ساعت به دولا راست شدن و در خدمت دختر بودن خواهد گذشت.پدرهای این دوره بچه را لوس و ننر می کنند:)

سه روزش هم فریا در جمع بچه های هم قد و همسن خودش خواهد گذراند.البته فهمیدم که مثل بقیه مهدکودک ها اینجا هم بچه های تا سن دوازه سال را نگهداری می کنند که خوب صبح ها همه مدرسه هستند مگر عصر بچه های بزرگتر بیایند همراه مادرانشان.

مدت زمان ورزش کردنم را روزانه زیاد می کنم که فریا هم عادت کند.مثلن روز اول نیم ساعت ماندنم.روز بعد سی و پنج دقیقه و همینطور تا که رسیده ام به چهل و پنج دقیقه.البته ربع ساعت بعدش هم به دوش گرفتن و لباس پوشیدن می گذرد.پس به یک ساعت رسیده ام:)

امروز هم می روم یک ساعت می مانم و تا فریا را بردارم یک ساعت و بیست دقیقه می شود.بعد هم باید بروم هوم دیپو و یکی دو تا لامپ و خورده ریز نیاز دارم بگیرم.

روز خوبی داشته باشید.

وقتی همه دوست داشتنی ها با هم بر می گردند.

امروز بعد از اینکه فریا را به مربی ها سپردم رفتم و تردمیل را برای چهل دقیقه تنظیم کردم و مشغول شدم.از پنج تا تی وی جلوی دستگاهها دو تایشان خبر پخش می کرد و یکی آشپزی.یگی خاموش بود و آنکه روبروی دستگاه من و بغل دستی ام بود مردی رانشان می داد که به پاریس رفته بود و آرایشگاه و رستوران و اینها را امتحان می کرد.خانم کنار دستی من چینی و مسن بود.مرد به رستوارنی رفت و قرار شد اولین قورباغه عمرش را بخورد.من پای قورباغه را که در دستش دیدم رویم صورتم را در هم کشیدم و رویم را برگرداندم.اما هی زیر چشمی نگاه کردم.یک جور مرض خودآزاری.خانوم چینی با بی تفاوتی تماشا می کرد.انگار که برنامه قورباغه پزی برایش خیلی هم چیز خاص و عجیبی نبود.خوراک قورباغه سرخ شده آماده شد و مرد برنامه قرار شد از آن بچشد.در حالی که به به می کرد پای قورباغه را به دندان کشید.خیلی واضح بود که حالا یا از تصور کردن قورباغه در دهانش و یا شاید هم مزه قورباغه خوشش نیامده اما بعد از مکث کوتاهی گفت به به و اینا....حالم داشت بد می شد:)

بعد از اینکه دوش گرفتم و فریا را از مربی ها تحویل گرفتم کمی با مربی ها صحبت کردم و حرف به استخر و اینکه من عاشق شنا هستم اما بخاطر مختلط بودن استخرها شنا مزه نمی دهد..گفتند که فلان استخر ساعتهای مخصوص خانمها دارد.حالا استخر کجاست؟ دقیقن دو دقیقه ای خانه ما.همان کامیونیتی سنتری که فرین را برای یوگا می برم.

فرین که وارد سالن یوگا شد من رفتم قسمت اطلاعات کامیونیتی سنتر و در مورد احتمال وجود داشتن ساعت شنای مختص خانمها پرس و جو کردم.کاغذ صورتی رنگی را که ساعت و جدول شناها در آن بود را به من داد و گفت بله سه روز در هفته.روزهای سه شنبه و پنج شنبه صبح و چهارشنبه عصر برای خانمهاست.اگر بگویم از خوشحالی نزدیک بود گریه کنم غلو نکرده ام.

فردا قرار است بعد از دو سال و نیم بروم استخر.هیجان دارم.

به همسر می گفتم همه دوست داشتنی هایم با هم برگشتند.خیلی خوش موقع هم آمدند.فریا بزرگ شده و من می توانم یکی دو ساعت به پدر خانه بسپرمش.

شنا..یوگا و فیتنس عزیزم برگشتند:)

اندر احوالات دختران ما

فرین :

یک هفته ای هست که به فرین قول داده ام اگر همه کارهای مدرسه و کلاس های بعد از مدرسه و کارهای شخصی اش را بدون اشاره من و با برنامه ریزی خودش انجام بدهد برایش یک قناری زرد خوشگل بخریم.برای اینکه قناری را ببیند و دلش هم برای خواستنش همچین ضعف برود به "Pet smart" نزدیک خانه هم رفتیم و قناری و خرگوش و طوطی و همستر ها را هم دید.یک همچین مادر سنگدلی هستم من:)

چند وقت پیش فریا را با سگ و گربه خانگی مقایسه می کرد و می گفت من سعی می کنم نشان دهم که چقدر ریسپانسیبل هستم.این کار را با نگهداری از فریا به شما نشان می دهم.دیروز هم فریا را با قناری مقایسه می کرد و همچنان که با فریا مشغول بپر بپر و رقص و خنده بودند به پدرش گفته که" فریا از قناری هم بهتر است":))

دیروز می گفت حالا که خودم همه کارهایم را بدون اینکه شما بگویید انجام دادم قناری می گیرم؟ که در جوابش به شوخی گفتم تا حالا به دمش رسیده ای و دخترکم باور کرده بود و امروز می گفت مامان دیروز که دمش را گرفتم.امروز سعی می کنم بقیه اش را هم بگیرم.

فریا:

عاشق ماشین ظرفشویی است.وقتی می خواهم ظرفهای شسته شده را از ماشین به سر جایشان منتقل کنم این فریا است که با دستهای کوچکش کمکم می کند.یکی یکی بشقاب و کاسه را دستم می دهد.

کتابهای فرین را خیلی دوست دارد.امروز صبح مثل همیشه بعد از رفتن پدر و فرین برای مرتب کردن تختها رفتیم طبقه بالا.اول اتاق فرین.سه تا از کتابهای فرین را ریخته بود کف اتاق.گفتم فریا کلین آپ کن و کتابها را بگذار سر جایش.همزمان به قفسه کتابها هم اشاره کردم.کلین آپ خوانان کتابها را گذاشت سرجایشان:)

بستنی را خیلی دوست دارد و روزی یک بستنی نصیبش می شود.امروز سراغ کمد لباس های آقای پدر رفته بود و یک لنگه جوراب پیدا کرده بود و نشسته بود روی زمین که "سیزا سیزا" یعنی جوراب.که بپوشد و برود ددر.

وقتی کفشش بیرون از خانه از پایش در بیاید یا در حال افتادن باشد با "ددر ددر" می فهمم که کفشش دارد از پایش می افتد.برای همین کفش گم نمی کنیم ما:)

هر وقت هم پو کرده باشد خودش با "پیف پیف" کردن می رساند که بله نیاز به تعویض دایپر دارد و شعری که من برایش می خوانم را می خواند مثلن.باز هم من از ریتمش می فهمم که دارد "چنجینگ دایپر" را می خواند:)

سوسک نامه مادرانه:

لقب جدیدی هم برایشان گذاشته ام چند وقتی است.فریا "عسل" هست و فرین " مربا".