هشت سالگی

هشت سال پیش ساعت نه و پانزده دقیقه صبح در بیمارستان ایرانیان دبی دنیا اومد و شد عزیز دل بابا و مامان و از یک سال و نیم پیش هم شد عشق و همبازی فریا.جوری که وقتی بیرون می رویم فریا دست من رو نمی گیره و دستش رو دراز می کنه طرف فرین و میگه " دست دست" که فرین دستش رو بگیره.

خواهر بزرگه مهربون که عاشق خواهر کوچیکه شیطونشه.با دل بزرگ و مهربون و روحیه بسیار بسیار حساسش.عاشق و واله پدر.دوست مادر.از اون مدل دوستی هایی که می دونی ریشه داره و عمیقه و با هیچ کدوم از غر زدنها و عصبانی شدن ها از بین نمیره.

زنده باشی و باطراوت و سلامت و موفق دخترک هشت ساله ما.

تولد هشت سالگی فرین


هدایای بچه ها

هشت سالگی مبارک فرین

و باز هم هدایا و بادکنک ها

فرین و دوستان گل و عزیزش.

بعد درباره تولد می نویسم...فقط همین قدر که همه چی خوب بود و انگار یه بار از رو دوشم برداشتند:))


بیست و هشتم جون

یک.ناهار بچه ها را آماده کردم و وسط بارون شدیدی که می بارید راهی باشگاه ورزش شدیم.دخترها را گذاشتم مهد باشگاه و رفتم که در آن نیم ساعت وقتی که داشتم ( نیم ساعت مانده بود مهد تعطیل شود) ورزش کنم.همیشه صبح زود می رفتم و یک ساعتی آنجا بودماما امروز دیرتر رفتم که ناهار آماده باشد.سر ساعت دخترها را برداشتم و راهی خانه شدیم.قرار بود بعدش برویم مثل همیشه فروشگاههای مورد علاقه ام دورکی بزنیم که دیدیم باران همچنان شدید است و پیاده و سوار کردن بچه ها بخصوص فریا با کالسکه کمی سخت..برای همین آمدیم خانه.دخترها گرسنه بودند.ناهار خوردیم و تا همین الان من مشغول کارهای خانه بودم.تمامی که ندارد.دو سری لباس شسته بودم که همه را مرتب کردم و گذاشتم سر جایشان.یک کوه لباس هایی که دیگر نمی پوشیدیم را جمع کردم و مرتب تا زدم گذاشتم داخل کیسه که ببرم برای value village.

دو.چند روز پیش با فریا آماده شدیم برویم فرین را از سرویس مدرسه بگیریم.هوا گرم بود.کلاه سر فریا کردم و برای فرین هم کلاه برداشتم.فریا خانم هم نی نی اش را گذاشت داخل کالسکه کوچکش و راهی شدیم.تا برسیم سر کوچه من فقط قربان صدقه فریا می رفتم با آن کالسکه هل دادنش و دامن چین چینش.یکی از همسایه ها آقای مسن ایتالیایی است که همیشه در گاراژ خانه شان باز است و او آنجا نشسته.فریا ایستاد و برایش دست تکان داد.او هم جوابش داد.بعد دوباره فریا دست تکان داد و خیلی کشدار گفت " باااااااااااای".پیرمرد ذوق کرده بود و از سر خوشی می خندید و با فریا بای بای می کرد.من هم آن وسط دلم می خواست بگیرم به رسم ذوق زدگی مادرانه خودم فریا را بچلانم :)...تا برسیم سر کوچه مدام می ایستاد و "ماشی" یعنی ماشین و " گل" با کسر گ به قول خودش به من نشان می داد.منظورش از گل همان گل (باضم گ" بود:)

وقتی فرین رسید و هنوز از سرویس پایین نیامده بود فریا تند و تند کلاه فرین را نشان می داد و می گفت "کیلا..کیلا".که یعنی من کلاه فرین را بدهم بپوشد:)

سه.عصر هم با دخترها می رویم خانه یکی از دوستان که قرار است فردا اسباب کشی کنند.می رویم منزل جدیدشان که در تمیزکاری کمک کنم.فردا هم دخترکشان مهمان ماست تا که اسباب کشی تمام شود.روز یکشنبه هم یکی از دوستان عزیز و قدیمی دبی که هفت سال با هم بودیم می آید و جمع سه نفره دبی مان دوباره جمع می شود.همسرانمان از بیست سالگی با هم همکلاسی و همکار بوده اند.فرین خیلی ذوق دارد که دوست دوران کودکی اش را می بیند.در واقع این دو تا با هم بزرگ شده اند.حس خیلی خوبی دارم از آمدنش.

چهار.همه کارهای تولد فرین انجام شده.جا را رزرو کرده ایم و همه لوت بگ ها را آماده کرده ام.کیک تولدش را هم شکل پیانو سفارش دادم.یک پیانوی بنفش:)

پنج.روز همگی خوش و تابستان بسیار بسیار شاد و خوبی داشته باشید.



بیست و چهارم جون

هوا حسابی گرم شده این چند وقت.دیروز سی و یک درجه بالای صفر بود و به قول خودمان دم و شرجی هوا هم زیاد بود دخترها را برداشتیم و رفتیم ریچموندگرین برای پارک آبی.با جمعیت شاد و خندان بچه ها مواجه شدیم و دخترها هم به آنها پیوستند.حسابی آب بازی کردند و با هر پرش فرین روی فواره های آبی که از زمین می زد بیرون فریا غش غش می خندید.آب خیلی سرد بود اما گرمای هوا لذتبخشش کرده بود و اصلن هیچ کدام از بچه ها پس نمی کشیدند من جمله فریا که هر چه می گفتم بیا بیرون سردت میشه بلند می گفت " نه".یک ساعت و نیمی بدو بدو کردند و بازی کردند و من و پدر هم دنبالشان که یکوقت کسی حین دویدن به فریا نخورد.هواشناسی گزارش باران داده بود که دیدیم ابرهای سیاه در راهند و نسیم هم شروع به وزیدن کرد و نوید باران داد.سریع دخترها را خشک کردم و لباس پوشاندم اگر چه هنوز جمعیت بچه ها مشغول بازی بودند.سوار ماشین که شدیم باران باریدن گرفت.قطرات درشت باران روی شیشه جلوی ماشین می خورد و فریا می گفت :"آب باشی"..همون آب بازی:)

روی آیپد برای فریا فقط پازل و کتاب شعر و قصه دانلود کرده ام.از همان ها اعداد را یاد گرفته.نه اینکه بشناسد همینقدر که موقع بازی با مکعب هایش و چیدنشان روی هم بشمارد " وان...توووو....فایو..سیکس..ناین"...نمی داند "ساری" را کی بکار ببرد اماهمینجور که راه می رود می گوید "ساری"..این را هم از همان قصه های تصویری که می بیند یاد گرفته شاید هم از کارتون " تامس اند فرندز" و یا " کت این د هت"..این دو تا کارتون را فقط تماشا می کند.وقتی کسی می رود در حالیکه دست تکان می دهد می گوید " باااااای".جالب اینجاست که نه ما و نه فرین هیچکدام با او انگلیسی حرف نمی زنیم.به خاطر دارم که با فرین خیلی انگلیسی حرف می زدیم و رنگها و اعداد و هر چه می خواستیم یادش بدهیم به انگلیسی می گفتیم و حالا تاکید شدید روی زبان فارسی دارد و همیشه می گوید من ایرانی هستم باید فارسی حرف بزنم .آن وقت این فسقلی برعکس شده:)

خدا بخواهد سه روز دیگر مدارس تمام می شود و تعطیلات تابستانه شروع.نفسی بکشیم و استراحتی بکنیم تا سال تحصیلی جدید شروع شود.برنامه یکی دو سفر کوتاه در استان اونتاریو (یاد سفرهای استانی بعضی ها افتادم) داریم انشالله.سال قبل چهار روزی به "Tobermory" رفتیم.شهری بندری به قول یکی از دوستان مثل بندر انزلی.پر از قایق های رنگی رنگی و بزرگ.با ساحلی به غایت زیبا و تمیز.صخره های بزرگ . آبی شفاف مثل جزیره کیش قشنگ حودمان.امسال هم باید از دوستان قدیمی اینجا (خودت چند جا برام تکست کن دیگه گلی) سراغ جاهای زیبای اینجا را بگیرم برای سفر.

کتاب "And the mountains echoed" خالد حسینی را چند روزی است شروع کرده ام و شبها بعد از خوابیدن فریا چند صفحه ای می خوانم.مثل دو کتاب دیگرش زیبا و گیراست.

"ویلای من " مهران مدیری را می بینم و حسابی می خندم.مخصوصن پشت صحنه هایش را خیلی دوست دارم.

***به قول فریا "ساری" خیلی قر و قاطی شد.خواستم فقط بگویم که هستیم:)