نوزدهم مارچ

امسال مثل همیشه تنها دعایی که موقع تحویل سال می کنم دعا برای شفای همه مریضها بخصوص بچه های مریض توی بیمارستان هاست و همچنین سلامتی برای همه عزیزان و دوستان و خانواده ام.

بزرگترین نعمت خدا که انشالله همیشه برای هممون باشه و قدرش رو بدونیم و شکرگذارش باشیم.

چه دعایی کنمت بهتر از این.خنده ات از ته دل.گریه ات از سر شوق.روزگارت همه شاد.سفره ات رنگارنگ.تنت سالم و شاد.که بخندی همه عمر.سال نو بر همگی مبارک.

 

هجدهم مارچ

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم                         چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

بابایی خونه ما انشالله فردا بعدازظهر از راه میرسه و بعد از چهل و پنج روز ما رو از تنهایی در میاره.

*بعدنوشت:

بابایی خونه ما  انشالله تا یک ساعت دیگه میرسه خونه.فرین از صبح منتظرشه.

شانزدهم مارچ


از صبح ساعت ۱۰ همینجور دویدم و کار کردم تا ساعت ۵.حسابی کوزت بودم امروز.شیشه ها و آینه ها رو تمیز کردم.کابینتها رو مرتب کردم و در و دیوار آشپزخونه رو سابیدم.یه عالمه لباس شسته بودم این دو سه هفته که همه رو تا کردم و سر جاهاشون گذاشتم.کلی لباس هم که یا کوچیک شده به فرین و یا نمی پوشیم رو جمع کردم برای اینکه بدم بیرون.همه رو هم مرتب تا زدم و گذاشتم تو کیف.

لباس های کلفت و سنگین زمستونی رو جمع کردم.البته چون به هوای کانادا اعتباری نیست ژاکتهای بافتنی سبک و بارونی ها رو جمع نکردم.انباری پشت آشپزخونه رو مرتب کردم و کاغذهای اضافی که روی هم جمع شده بود و ریختم تو سطل بازیافت.جارو و گردگیری حسابی هم کردم دلم حال اومد.البته این وسط مسطها به فریا  خانوم هم سرویس دادیم صد البته و با فرین ناهار و میوه هم خوردیم.آخر سر هم با دخترها رفتیم توی بک یارد.فرین به قول خودش گاردنینگ می کرد(باغچه رو بیل می زد) و من و فریا هم روی تاب نشسته بودیم.

هوا عالی شده.بهاریه بهاری.دیروز بعد از اینکه از خونه دوستمون که برای پنج شنبه این هفته اونجا جمع شده بودیم رسیدیم خونه حودمون ماشین رو گذاشتم دم در و دوچرخه فرین رو آوردم بیرون و حسابی با دوستش بازی کردن.فریا خانوم رو هم خانومهای همسایه دیدن و کلی براش ذوق کردن و گفتن ما تا حالا بیبی به این کوچولویی ندیده بودیم:)

دیشب با فرین سفره هفت سین رو هم چیدیم که ببینیم چه چیزهایی کم داریم.سه تا تخم مرغ فرین برام رنگ زده بود که گذاشتم کنار سنبل.چنان عطری هم به خونه داده که قشنگ بهار رو حس می کنی.

یاد نوروز های بچگی به خیر.هر جا می رفتیم منتظر بودیم زود عیدی مون رو بهمون بدن و آخر سر بشمریم ببینیم چقدر عیدی گرفتیم.یا اینکه لباس هایی که برای عید خریده بودیم رو روزی چند بار تو خونه می پوشیدیم.یا مثلن هر جا می رفتیم عید دیدنی از تو ظرف آجیل پسته هاش رو سوا می کردیم و اول می خوردیم:))

خیلی حال و هوای نوروز رو دوست دارم.تازگی و نو شدنش رو.اصلن انگار عطر و بوی خاضی داره این روزهای اول سال.اینجا ساعت ۱:۳۰ شب سال تحویل میشه.من هر سال هر ساعتی بوده بیدار بودم و لحظه تحویل سال نمی دونم چرا بغض دارم همیشه.تو دلم کلی برای همه دعا میکنم.وقتی سال تحویل میشه اشک منم سرازیر میشه.نمی دونم شاید از هیجانه.اما حسم رو دوست دارم اون لحظه.

چهاردهم فروردین هر سال هم همه فامیل جمع میشن خونه یکی از خواهر برادرهام توی ایران و یاد پدر و مادرم رو زنده میکنن.روحشون شاد.روح همه اونهایی که امسال نیستن شاد باشه انشالله.

برای همه شما دوستان خوب و مهربونم که همیشه اینجا همراهم بودین سال خوبی رو آرزو میکنم و امیدوارم سال نو رو با شادی و تندرستی شروع کنید.برایی اونهایی که دلم رو شکستن و بیخود و بی جهت و بدون اینکه من رو بشناسن من رو قضاوت کردن هم آرزوی سلامتی میکنم و امیدوارم در سال جدید دلشون رو از کینه و نفرت پاک کنن و دریا دل بشن.

پیشاپیش نوروزتان خجسته باد.

سیزدهم مارچ

امروز دختر کوچولوی خونه ما سه ماهه شد.خیلی شیرین شده و دلبری میکنه از هممون.هوا هم حسابی خوب شده و دیگه رفته بالای ۱۲ درجه و آفتابیه و منم یه لباس از فریا کم کردم و بدون زیرپوش هست دیگه.باید کم کم لباسش رو کم کنم که بدنش عادت کنه.اینقدر که ترسیدم:)

امروز هم بردمش دکترش دیدش و گفت کاملن خوب شده خدا رو شکر و دیگه نیازی به اسپری نیست.وزنش هم خوب بود.وقتی تو مطب منتظر بودیم یه خانوم و آقای چینی هم پسرشون رو آورده بودن.ماشالا اندازه بچه یک ساله بود.بعد دیدم هی فریا رو نیگا نیگا میکنن و با هم حرف میزنن.بعد پرسید چند روزشه؟....خندیدم گفتم سه ماهشه.با تعجب همدیگه رو نگاه کردن و به مندرین یه چیزایی به هم گفتن.گفتم پسر شما چند وقتشه که گفت یک ماه..خیلی هم رنگش زرد بود فکر میکنم زردی داشت و آورده بودن دکتر چکش کنه.خلاصه دختر ما در برابرش جوجه بود.

دیگه بعدش هم دخترها رو برداشتم و بردم لباس عید براشون خریدم.این لباس های دخترونه اینقدر خوشگل و خوشرنگن و کنارش اینقدر چیزهای دیگه برای ست کردن هست که هر دفعه کلی پیاده میشم.

بعد هم فرین خانوم کلاس پیانو داشت.که معلمش خیلی ازش راضی بود.امروز Fur elise بتهوون رو کامل یاد گرفت و تمرین کرد و جلسه بعد خوابهای طلایی رو شروع میکنه.آهنگی که همیشه دلم می خواست یه روز برام بزنه.نتهاش رو هفته پیش بهش داده و داره تمرین میکنه و از جلسه بعد شروع میکنه.قراره تو ماه می هم بره یه امتحان برای سطح سه پیانو  تو رویال کانزروتوری Down townبده.انشالله که بتونه موفق بشه.

موهاش رو هم بردم آرایشگاه مدل long layerکوتاه کردم که برای عید خوشگل باشه دختر خانومم:)...امشب هم که چهارشنبه سوری هست و برنامه حسابی برپا.اما من نمیرم.هم اینکه شلوغ میشه و برای فریا می ترسم چون بچه ریه هاش حساسه و بهتره تو جاهای شلوغ نباشه فعلن.دوستان خیلی اصرار کردن اما نمی تونم برم.فرین رو هم نمی فرستم.میدونم خیلی مراقبش خواهند بود اما تا بیاد خونه دلم هزار راه میره.اینه که یه شمع روشن میکنم و روش می پریم و زردی من از تو و سرخی تو از من رو تو خونه مون می خونیم:)

امروز هم ماهی سفره هفت سین و سنبل و لاله خریدم.سیر و سماق و سیب هم دارم.میمونه سمنو و سنجد که به دوستم سپردم برام بگیره.سکه هم که داریم دیگه:)

صدای پای بهار خانومم داره میاد.بهاری باشید.

 

 

دهم مارچ

دستاشو تو هم گره میزنه و نگاهشون میکنه.بلند بلند صدا در میاره از خودش و گاهی وسطش یه جیغ ذوق زدگی هم میکشه.هر روز صبح می گذارمش روی جیم متش و یک ساعتی اونجا می خوابه و با عروسکهای بالا سرش بازی میکنه و حرف میزنه باهاشون.هنوز دستش رو دراز نمی کنه که بهشون چنگ بزنه.یکی از آویزهای بالا سرش صدای قشنگی داره وقتی تکونش میدی.منم فریا رو جوری می خوابونم که مدام که داره پاهای کوچولوش رو تکون میده بخوره به اون و صدا بده.برای همین وقتی اونحا خوابیده و من مشغول کارهام هستم مدام صدای اون اویز رو می شنوم.

دیروز بعد از اینکه دایاپرش رو عوض کردم مثل همیشه نشستم کمی باهاش بازی کردم و دستاشو می گرفتم و اون هم گردنشو و سفت می گرفت و با کمک من خودشو می کشید بالا و به حالت نشسته در می اومد و دوباره برش می گردوندم.خیلی دوست داره این کار رو.بعد دستاشو گرفتم تو دستمو و هی بوسیدمشون.بعد انگاری قلقلکش شده باشه یه خنده بلند صدادار کرد و منم غش کردم براش.این اولین خنده صدادارش بود.بعدش دیگه هر کاری کردم اونجوری نخندید که فرین هم بشنوه.

اسپری(ونتالین) که دکترش داده رو هر شش ساعت براش میزنم و خدا رو شکر خیلی بهتره و دیگه حالت سرماخوردگیش هم رفع شده.ایتجوری که من توی وبسایتها خوندم این برونشیولیت برای بچه های زیر یک سال خیلی شایع هست و زمستان تقریبن اکثر بچه های این سن رو درگیر میکنه.حتی دختر خواهرم هم وقتی یک ماهه بوده این رو گرفته و با آنتی بیوتیک خوب شده منتها چون تو ایران سخت نمی گیرن و راحت برخورد میکنن دیگه بهش فکر نمی کنی اما اینجا خیلی براشون مهم و جدیه و همین کمی ترست رو بیشتر میکنه.

هر وقت می خوابه منم سریع میرم و یه گوشه از کارهای خونه تکونی م رو انجام میدم.دیروز توی کمدها رو مرتب کردم و امروز هم حمام دستشویی شستم و شیشه ها رو می خوام تمیز کنم.

اتاق دخترها رو هم که به یکی از دوستام که طراحی داخلی خونده و کارش رو شروع کرده سپردم قراره برام کاغذ دیواری کنن که البته به قبل از سال نو نمیرسه.مهم هم نیست فقط می خوام تمیز و مرتب باشه.

برای سیزه عید هم مثل هر سال عدس می گذارم که امروز با فرین میریم سه تا ظرف خوشگل انتخاب کنیم براشون.یکی برای سفره هفت سین و دو تا ظرف کوچولو هم برای فرین و فریا.

دلمون رو هم که باید بتکونیم که اصل کاری اونه که باید تمیز بشه.انشالله که امسال همش سلامتی باشه و دوستی و گذشت.

بهاری باشید.

 

March 8

حجم بالای استرس و دلنگرانی برای فریا خیلی ضعیفم کرده.خیلی ترسو شدم.مثل دیوونه ها شب تا صبح صد بار پا میشم نگاهش می کنم ببینم حالش خوبه.نفس می کشه.کافیه یه کم سرفه کنه یا بی تاب باشه قلبم کنده میشه.همیشه می گفتن بچه دوم راحت تره.آره از نظر اینکه تجربه بچه اول رو داری راحت تره و تو اکثر زمینه ها نمی ترسی و دست تنها هم باشی میتونی کارهات رو انجام بدی اما این دل نگرانی مادرانه فکر نکنم ربطی به تعداد بچه ها داشته باشه. به قول دوستم باید روزی هزار بار خدا رو شاکر باشم که فریا سالمه.که دخترهام سالم و خوبن.منم خدا رو شاکرم اما چه کنم که این دل من نازک تر از قبل شده. برای این مورد فقط خودم می تونم به خودم کمک کنم.باید این حجم نگرانی بی مورد رو با یوگا و ورزش کم کنم و از بین ببرم.باید مثبت اندیش باشم.باید قوی باشم.من باید قوی و سالم باشم که بتونم مراقب فرزندانم باشم و در درجه اول سلامت خودم مهم هست.سلامت جسمی و روحی. دعا کنید خداوند دلم رو آروم کنه و شجاع بشم و با هر کاهی کوه نسازم برای خودم.من می تونم.

ششم مارچ

این چند روزه مدام درگیر مریض داری هستم.فرین از پنج شنبه که از مدرسه اومد و تب و لرز کرد همونجور مریض بود و من دو روز پشت هم بردمش کلینیک تا اینکه روز چهارم دکتر بهش آنتی بیوتیک داد.بچه تبش یکهو میرفت ۳۹ درجه ولی خدا رو شکر سرحال بود فقط تا دیروز منو عصبی می کرد در حد مرگ و به زور یه چیزی می خورد.منم که مدام تو راه پله و آشپزخونه در رفت و امد بودم و براش آب پرتقال و لیمو شیرین می گرفتم و سوپ می دادم.الان خیلی بهتره و امروز رفت مدرسه.خدا رو شکر از جمعه مارچ برک شروع میشه و ده روز میتونه تو خونه استراحت کنه.هر کس رو میبینی مریضه و سرما خورده.امسال زمستون سرد نشد و ویروس ها فعالیت شدیدی داشتن.

از اونطرف هر چقدر من رعایت کردم و نگذاشتم فرین از در اتاق فریا هم داخل بشه با این حال فریا هم سرماخورده.تا یکی دو روز فقط عطسه و سرفه داشت تک و توک تا اینکه از دیروز یکهو چشماش وبینیش شروع کرد به آب ریزش و سرفه های زیاد و عطسه.با اینکه از روزی که از بیمارستان آوردمش هر روز صبح بینی ش رو تمیز میکنم و قطره می ریزم باز سرما خورد ولی خدا رو شکر به ریه هاش نزد.منم چشمم ترسیده حسابی.

تا اینکه دیروز فریا خانوم منو تا مرض سکته برد و بدترین روز عمرم و تجربه کردم.اصلن فکر کردم مرده و فکر کنین با حال خراب و گریه و یا الله گویان رسوندمش اورژانس.بعد فوری چکش کردن و خانوم دکتر اورژانس در حالیکه فریا بعلش بود به من که از شدت گریه لکنت ربان گرفته بودم گفت ببینش.چقدر آرومه.تو خودت مریضی و باید بشینی.الان پس می افتی .خلاصه اینقدر قشنگ با من حرف زد و گفت ببین این زنده ست سالمه سالمم هست.نمی میره نترس و خندید.

با این حال ۵ ساعت تمام تو اورژانس نشستم.سه تا از دوستان هم همرام بودن و مدام دلداریم می دادن و به جای فریا به من می رسیدن..البته یکی از دوستام خودش بیچاره سرمای بدی خورده بود و اون هم تو صف بود همراه من.خلاصه بعد از ۵ ساعت دکتر چکش کرد و گفت ریه هاش سالمه اما بینی ش عفونیه و برای فردا از دکتر کودکانمون برات وقت می گیریم بیارش.دیگه امروز بردمش و دکتر بعد از معاینه کاملش و کلی سوال از بار قبلش که بستری شده بود گفت که این بار خیلی خفیف گرفته اما باید فوری بهش برسی.اینه که تا یک هفته قراره روزی چهار بار براش اسپری بزنم و بعد اگر تو این مدت بهتر شد که هیچ وگرنه فوری ببرمش اورژانس.انشالله که بهتر میشه و دیگه نیازی به دکتر و اورژانس نشه.

خیالم از بابت فرین خدا رو شکر راحت بود چون قبلش دوستم اون رو با خودش برده بود خونه شون که با دخترهاش بازی کنه و سرگرم باشه که شبش هم فرین روآورد خونه خوابوند و پیشم موند که تنها نباشم.

خدا این دوستان خوب و مهربونم رو برام نگهداره که تو این چند روزه خیلی به دادم رسیدن.خدا رو واقعن شکر میکنم برای داشتنشون.

خیلی خیلی خسته شدم.بیشتر از نظر روحی و فکری.تا بیان این بچه بزرگ بشن گوشت تن ما آب شده.همیشه هم نمی دونم چرا نصف شب و روزهای تعطیل مریض میشن.

بله اینه که من الان خودمو فراموش کردم و دربست در اختیار دو بچه بیمار هستم که البته خدا رو شکر خیلی خیلی بهترن.انشالله خوب خوب بشن.

آرزوی سلامتی میکنم برای همه بچه های بیمار.

دوم مارچ

دیروز فرین رو از مدرسه که گرفتم گفت مامان سردمه.در صورتی که هوا دیروز خیلی عالی بود و من با یه تی شرت بودم.اومدیم خونه و رفت یه لباس گرم پوشید رو لباس هایی که تنش بود و رفت زیر یه پتو و گرفت خوابید.بعد از دو ساعت بیدار شد و دیدم یه کوچولو تب داره.استامینوفن بهش دادم.اشتها هم نداشت و به زور دو قاشق سوپ خورد.دیگه تا ساعت ۷ که بخوابه دوباره بهش شربت سرماخوردگی دادم و استامینوفن.شب هم وقتی خواستن بخوابن فریا از اینور گریه می کرد که خوابش می اومد و فرین هم از اونور.دوستام همیشه از وقتی زایمان کردم تا به امروز برام تکست می دادن و هم حالمو می پرسیدن و هم اینکه اگر کاری داشتم حتمن روشون حساب کنم.یکی دو بار خواستم به یکی شون که بچه کوچیک نداشت زنگ بزنم که بیاد پیشم و شب بمونه اما باز دلم راضی نشد و گفتم اگر خدایی نکرده شب چیزی شد بهش زنگ میزنم حالا تا خودم می تونم چرا مزاحم یکی دیگه بشم.خلاصه شب تا صبح خوب بود و راحت خوابید.صبح زود هم بیدار شد و گرسنه بود و براش شیر و کیک آوردم خورد.دیگه ساعت ۱۰ شد با یکی از دوستان قرار گذاشتم بیاد در کلینیک اونجا تو ماشین پیش فریا باشه تا من فرین رو ببرم دکتر.چون می دونستم شلوغه و مریض زیاد هست و ممکنه فریا هم مریض بشه.این دوستم هم که همیشه به داد همه میرسه خدا خیرش بده.اومد و دو ساعت تمام نشست تو ماشین تا من برگشتم.فریا هم عین دو ساعت خواب بود و اذیت نکرده بود و دوستم هم می گفت منم به نذر و دعاهایی که داشتم رسیدم:)

فرین هم که دکتر گفت یه سرماخوردگی ویروسیه و گوش و گلو و ریه هاش مشکلی نداره خدا رو شکر و فقط باید تا ۳ روزی نزدیک خواهرش نشه که اون نگیره ازش.

بعد که اومدم خونه دیگه دوستان مدام تکست دادن و حالمون رو پرسیدن و یکی از دوستان هم اصرار که باید لیست خریدت رو بدی من بخرم برات بیارم.منم زحمتش دادم و اون هم دستش درد نکنه هر چی خواستم برام خرید و آورد توی بارونی که حسابی داره می باره.بهش گفتم کاش دخترت رو آورده بودی شب میموندی که قول داد فردا شب بیاد و شب بمونه پیشمون و به قول معروف سلیپ اوور کنن خونه ما.فرین هم کلی ذوق داره برای فردا شب.

الان هم که ساعت ده شبه و دخترها خوابن و صدای خوشگل بارون هم داره میاد و منم چشمام داره قیلی ویلی میره.

شب همگی خوش.

یکم مارچ

دیشب ساعت ۶ به بعد دیدم فرین و فریا خسته هستن برای همین زود بردمشون و برای خواب آماده شون کردم.فریا ساعت هفت خوابید و فرین بعد از تمرین نت های پیانو با من سریال "خانه اجاره ای" رو تماشا کرد و خوابید.این دومین سریال ایرانی هست که با من دوست داره ببینه.بماند که هیچیشو متوجه نمیشه و مدام از من می پرسه کی درست میگه و کی نه:)..این یکی دو قسمت روی ازدواج دو تا از شخصیتهای سریال می چرخید و فرین هم دیروز کلی رفته بود تو فکر.می گفت مامان من نمی خوام ازدواج کنم.من می خوام پیش شما تو همین خونه بمونم.بهش گفتم شما ازدواج هم که بکنی اینجا خونه خودته همیشه.بعد یکهو زد زیر گریه و منو بغل کرد که نه من نمی خوام ازدواج کنم...

فریا خانوم هم دیگه بزرگ شده و خوابش حسابی تنظیم شده.شبها هر دوشون تا هشت خوابن دیگه.خوشحالم که فریا هم از حالا عادت کرده زود بخوابه.قراره فریا رو هم از این ماه صبح ها برای کلاس های "Early years center"ببرم.فکر کنین بچه دو ماه و نیمه بره کلاس....اینجوری هم براش شعر و آهنگ می خونن و هم بازی میکنه و موتور اسکلیزش فعال میشه(فارسیش رو نمی دونم چی میشه) و هم مامانش با مامانهای دیگه دوست میشه:)

دیگه چون فریا از آب و گل در اومده و منم باهاش راه افتادم و راحتم و بچه خوبی هم هست شکر خدا کلاس های فرین رو که کنسل کرده بودیم این ترم دوباره شروع کردیم.امروز برای بسکتبال و شنا و آیس اسکیتینگ ثبت نامش کردم.باید برنامه ش رو چک کنم ببینم چه روزهایی خالیه و براش با برنامه ای چیزی پرش کنم که وقت سر خاروندن نداشته باشه

الان شد پیانو و فارسی و شنا و بسکتبال و اسکیت.کلاس های کومان رو خیلی دوست دارم بنویسم ولی می ترسم با تکالیف زیادی که میدن خسته و زده بشه.نمی دونم باید بیشتر بهش فکر کنم.فعلن یک ماهی هست وب سایتی رو که مدرسه شون از توش تکالیف ریاضی میده عضو شدیم و هر روز تمرینهای ریاضی انجام میده و وریپورتش برای من میاد.

امروز هم حسابی برف اومد و دوباره سرویس مدرسه کنسل شد و خودم بردمش مدرسه.بخاطر فریا پیاده نشدم و ایستادم کنار ماشین و منتظر شدم که رفت توی ساختمون مدرسه شون و اومدم خونه.امروز هم پنج شنبه ست و طبق هر هفته با دوستان قرار داریم.از هفته پیش قرار شد امروز برای ناهار بریم رستوران چینی مندرین.(جات رو خالی میکنم گلی صد خاطره عزیزم).

روز خوب و گزمی داشته باشین و یادتون نره بهار نزدیکه.

بیست و هشتم فوریه

امروز صبح بعد از اینکه فرین رو رسوندم به سرویس مدرسه ش اومدم خونه و کارهامو کردم و فریا رو هم آماده کردم و ده دقیقه ای با بابای خونه حزف زدیم و طبق قراری که با دوستم داشتم ساعت 10 زدم بیرون.تصمیم داشتم ظرف برای سفره هفت سینم پیدا کنم.هنوز نیم ساعت هم نگشته بودم که از مدرسه فرین بهم زنگ زدن که فرین سر درد داره بیایید دنبالش.دیگه سریع با دوستم خداحافظی کردم و خودمو رسوندم مدرسه.خدا رو شکر ترافیک نبود و بیست دقیقه ای رسیدم مدرسه.رفتم آفیس و دفتر ورود و خروج رو امضاء کردم و رفتن فرین رو صدا کردن که بره لباساشو بپوشه و کیفشو برداره و بیاد.من توی راه کلی دلهره داشتم و مدام نادعلی رو خوندم تا رسیدم مدرسه بعد تو راهرو هم تا بیاد دلم شور میزد که خدایا چیزیش نباشه.بعد دیدم از ته راهرو فرین برای خودش لی لی کنان و سرخوش داره میاد.از یه طرفم خوشحال شدم و خنده م گرفته بود از مدل اومدنش از یه طرف هم داشتم فکر می کردم که چرا پس گفته حالم بده.

دیگه اومد و پرسیدم سرش چرا درد میکنه که گفت با دوستام روی برفها غلت زدیم شاید مال اونه.

سوارش کردم سر راه رفتیم سوپر ایرانی نزدیک خونه خرید هم کردیم و اومدیم خونه.تمام این مدت از وقتی از خونه زدم بیرون تا دوباره اومدم خونه فریا خواب بود و اذیت نکرد خدا رو شکر.

توی راه فرین گفت مامان اون یادداشتهایی که روی ظرف عذا و اسنکم گذاشته بودی بامزه بود دوست داشتم اما دیگه نگذار.گفتم چرا.گفت چون نوشته بودی "مامان و فریا شما رو دوست دارن" من همش فکر میکردم دوباره فریا رفته بیمارستان و شما برای همین اونو نوشتی...برای همین گفتم سرم درد میکنه که بیام خونه و شما و فریا رو ببینم:))

تاه فهمیدم بچه ذهنش چقدر درگیر شده و تا کجاها رفته که سردرد گرفته از دلهره و نگرانی و خواسته بیاد خونه.گفت همون حرفها رو تو خونه بهم بگو دیگه برام یادداشت نگذار.گفتم چشم.

خلاصه اینم از ماجرای امروز ما.

هر روز منتظرم زود شب بشه ساعت هشت بشه فریا و فرین بخوابن و من دو ساعتی با فراغ بال برای خودم بچرخم و هر کاری دوست دارم بکنم:)