این چند روزه مدام درگیر مریض داری هستم.فرین از پنج شنبه که از مدرسه اومد و تب و لرز کرد همونجور مریض بود و من دو روز پشت هم بردمش کلینیک تا اینکه روز چهارم دکتر بهش آنتی بیوتیک داد.بچه تبش یکهو میرفت ۳۹ درجه ولی خدا رو شکر سرحال بود فقط تا دیروز منو عصبی می کرد در حد مرگ و به زور یه چیزی می خورد.منم که مدام تو راه پله و آشپزخونه در رفت و امد بودم و براش آب پرتقال و لیمو شیرین می گرفتم و سوپ می دادم.الان خیلی بهتره و امروز رفت مدرسه.خدا رو شکر از جمعه مارچ برک شروع میشه و ده روز میتونه تو خونه استراحت کنه.هر کس رو میبینی مریضه و سرما خورده.امسال زمستون سرد نشد و ویروس ها فعالیت شدیدی داشتن.
از اونطرف هر چقدر من رعایت کردم و نگذاشتم فرین از در اتاق فریا هم داخل بشه با این حال فریا هم سرماخورده.تا یکی دو روز فقط عطسه و سرفه داشت تک و توک تا اینکه از دیروز یکهو چشماش وبینیش شروع کرد به آب ریزش و سرفه های زیاد و عطسه.با اینکه از روزی که از بیمارستان آوردمش هر روز صبح بینی ش رو تمیز میکنم و قطره می ریزم باز سرما خورد ولی خدا رو شکر به ریه هاش نزد.منم چشمم ترسیده حسابی.
تا اینکه دیروز فریا خانوم منو تا مرض سکته برد و بدترین روز عمرم و تجربه کردم.اصلن فکر کردم مرده و فکر کنین با حال خراب و گریه و یا الله گویان رسوندمش اورژانس.بعد فوری چکش کردن و خانوم دکتر اورژانس در حالیکه فریا بعلش بود به من که از شدت گریه لکنت ربان گرفته بودم گفت ببینش.چقدر آرومه.تو خودت مریضی و باید بشینی.الان پس می افتی .خلاصه اینقدر قشنگ با من حرف زد و گفت ببین این زنده ست سالمه سالمم هست.نمی میره نترس و خندید.
با این حال ۵ ساعت تمام تو اورژانس نشستم.سه تا از دوستان هم همرام بودن و مدام دلداریم می دادن و به جای فریا به من می رسیدن..البته یکی از دوستام خودش بیچاره سرمای بدی خورده بود و اون هم تو صف بود همراه من.خلاصه بعد از ۵ ساعت دکتر چکش کرد و گفت ریه هاش سالمه اما بینی ش عفونیه و برای فردا از دکتر کودکانمون برات وقت می گیریم بیارش.دیگه امروز بردمش و دکتر بعد از معاینه کاملش و کلی سوال از بار قبلش که بستری شده بود گفت که این بار خیلی خفیف گرفته اما باید فوری بهش برسی.اینه که تا یک هفته قراره روزی چهار بار براش اسپری بزنم و بعد اگر تو این مدت بهتر شد که هیچ وگرنه فوری ببرمش اورژانس.انشالله که بهتر میشه و دیگه نیازی به دکتر و اورژانس نشه.
خیالم از بابت فرین خدا رو شکر راحت بود چون قبلش دوستم اون رو با خودش برده بود خونه شون که با دخترهاش بازی کنه و سرگرم باشه که شبش هم فرین روآورد خونه خوابوند و پیشم موند که تنها نباشم.
خدا این دوستان خوب و مهربونم رو برام نگهداره که تو این چند روزه خیلی به دادم رسیدن.خدا رو واقعن شکر میکنم برای داشتنشون.
خیلی خیلی خسته شدم.بیشتر از نظر روحی و فکری.تا بیان این بچه بزرگ بشن گوشت تن ما آب شده.همیشه هم نمی دونم چرا نصف شب و روزهای تعطیل مریض میشن.
بله اینه که من الان خودمو فراموش کردم و دربست در اختیار دو بچه بیمار هستم که البته خدا رو شکر خیلی خیلی بهترن.انشالله خوب خوب بشن.
آرزوی سلامتی میکنم برای همه بچه های بیمار.