ثبت در وبلاگ

فریا چی میگه..

من نمی دونم چرا این فسقل ما همه زبونی حرف میزنه.جالبه برام.به شیر میگه سوت.یکی از دوستانم آذری هست و اون گفت آذری ها به شیر میگن سوت.می گفت حتمن از دست یه ترک غذا خورده:))))

چند روز پیش گوشش می خارید و می گفت :" مامان گوشو "..شیرازی می گفت:))) خاریدن رو هم درد کردن میگه طبعن چون نمی فهمه که.

آهنگ هپی برتدی رو خیلی دوست داره و از بعد تولدش مدام این آهنگ رو میاره روی آیپدش و گوش میده.بعد میاد سراغ من و می خواد که روی گوشیم براش این آهنگ رو بگذارم.اومده میگه : " مامان هپی برتدی تو یو بزن" بزن رو با کسره ب و ز بخونین...با لهجه اصفهانی میگه :)))

میاد میگه مامان پات درده.یعنی پاش درد می کنه.منم پا رومی خارونم.یا مثلن اگه جایی از پاش از قبل جای زخم مونده میاد میگه درده و من می بوسم.بعد میگه :" حوب شد" که یعنی خوب شد.

میاد بدو بدو بازی کنه می ایسته میگه :" ردی..استدی...گووو" :)))...یا می خواد بپره میگه :" ردی ..استدی ..جامپ"..ما اصلن تو خونه انگلیسی حرف نمی زنیم حتی فرین.برام جالبه که چطور این بچه این همه خودش ید گرفته.خب قطعن همه رو از کارتونها و بازیها یاد گرفته.

میاد آیپدش رو میده میگه مامان آیپد شارج...باید بزنم شارژ بشه:)

هر کاری فرین بکنه این هم باید بکنه.بپره.بخوره.بشینه.راه بره...هر کاری.همه ش دنبال فرین هست.به فرین میگم حواست باشه چکار می کنی و چی میگی چون فریا از ما یاد می گیره.

چند روزی پسر برادر همسر مهمونمون بود.فریا کلی باهاش بازی می کرد.یک روز دیدم پسر عموش داره موهاشو ناز می کنه.اینم که گربه.نشسته بود ساکت.بعد بهش می گم فریا بیا بریم بخوابیم.میگه نه فرزاد.. و با پسر عمو رفت:))))

 

اهدافی که امیدوارم با تلاش بهشون برسم

این دو سه روز هوا بی نهایت سرد بود.دو روز پشت سرهم منفی سی و سی و شش بود البته همراه با باد که خود این باد دمای هوا رو خیلی میاره پایین.اخطار هم داده بودن که اگر کار ضروری ندارین بیرون نرین.چند روزی هست که من و دخترها خونه نشین هستیم.این تعطیلات هم فردا تموم میشه و بچه ها از دوشنبه میرن مدرسه.بیچاره ها جایی نتونستن برن از سرما و یخبندون امسال.اما تو خونه هم خوب بود و دور هم بودیم.

شروع سال نو همراه بود با برف و بارون حسابی در جای جای ایران.خوشحالم خیلی.ان شالله امسال سال پربرکتی برای ایران باشه.

برای سال جدید برنامه هایی برای خودم قرار دادم و اهدافی رو در نظر دارم که انجام دادنشون منتهی میشه به آرامش بیشتر من و آرامش بیشتر من در رفتارم و گفتارم یعنی آرامش دادن به خانواده م که از همه چیز در این دنیا برام بااهمیت تر هست.اهدافم رو اینجا نمی نویسم پیش خودم میمونه و وقتی به نتیجه انجامشون رسیدم اینجا می نویسمشون.

از فریا بگم که کلی شیرین شده و خوشمزه خونه مون.وقتی در مورد چیزی می خواد حرف بزنه کلمات مربوط به اون رو میگه و من باید بهاش جمله بسازم که منظورش رو بفهمم.جمله سازیمون خوب شده:)..مثلن اون روز پشت تلفن به خاله ش می گفت :" بابا...سرسر..توپ" یعنی بابا برای من توپ و سرسره خریده.خلاصه فیلمی داریم باهاش.عاشق مسواک زدنه و شبها خودش میره از تو کشوی دستشویی مسواک و خمیردندونش رو بر می داره .بیشتر عاشق طعم خمیردندونشه البته:)...وقتی فرین میره دستشویی میره از زیر در انگشت پا یا دستشو میبره داخل و میگه :" فرین دست فریا..فرین پات فریا".به پا هم میگه پات.برای خوشد هپی برت دی تو یو می خونه اون هم با ریتم و آهنگ درست.توینکل توینکل رو هم میخونه و بع بع بلک شیپ.همچنان عاشق کارتون های پپا پیگ.کایو و اسپانج باب هست.چند روز پیش توپ آورد پرت کرد برای بابا و گفت بابا کچ.من و بابایی فقط همو نگاه کردیم و زدیم زیر حنده که این از کجا این چیزا رو یاد گرفته چون ما فقط فارسی باهاش حرف می زنیم.یا مثلن از روی کتابی که براش خریدم که پر از تصویر هست داشتم تصوی بستنی قیفی رو بهش نشو میدادم و چون فقط بستنی چوبی خورده بستنی قیفی ندیده و چند بار براش تکرار کردم بستنی...ببین مامان این بستنیه.بعد گفت آیس کریم...دیگه من مردم از خوشی.فسقل خانوم همه اینها رو به طور خودآموز از آیپد و کارتونها یاد گرفته.چند روز پیش مشغول رنگها بود و همراه آیپدش شعر رنگها رو می خوند.هنوز ولی نشون نداده که جداگانه رنگها رو بلده یا نه.بچه های دوم خودآموزن دیگه.برای مساله یبوستش هم هر روز از صبج که بیدار میشه تا شب مدادم درگیرم که مواد غذایی فیبردار بهش بدم.خدا رو شکر تاثیر هم داشته و اون دارویی که دکتر داد رو بهش ندادم.هر روز ظرف بزرگ میوه و سبزیجات می گذارم روی میز تا شب که ببینه و بخوره.البته هنوز راه طولانی دارم که همه چیزهای خوب رو بخوره.شکلات و بستنی رو حذف کردیم.شیرش رو کم کردیم و چون من ترکیب شیر سویا و شیر معمولی رو میدم میخوره اون شیر معمولی رو می جوشونم و خنک میشه میدم میخوره که ظاهرن تاثیر زیادی داشته.هر روز هم با اینکه خودش فعالیتش زیاده من شکمش رو ماساژ میدم.خلاصه حسابی گیرم با فریا.

*دلم برای دبی خیلی تنگ شده.برای روزهای بی دغدغه و پر ار آرامشش.دوستان عزیزم که دبی هستید هر جا میرید جای من رو هم خالی کنید.سنی.آرزو.فلفل بانو و بقیه....

**دوست عزیز و مهربونی که چند روز پیش در فروشگاه کارترز دیدمت.خیلی نازنینی و دنیایی آرامش و حس خوب به من دادی.مخصوصن وقتی گفتی سالهاست اینجا رو میخونی حس نزدیکی بیشتری بهم دادی.شاد باشی.

*** ششم دی ماه سی و پنج ساله شدم.حس خوبی داری بزرگ شدن.

روزهای شاد و خوبی برای همه تون آرزو می کنم

این چند وقت

اینقدر هر روز اتفاق های متفاوت می افته و بچه ها کارهای جالب و جدید می کنن که آدم یادش نمیمونه.منم که کلن حافظه م کوتاه مدتم تعطیله.بلند مدتم ولی مثل ساعت کار می کنه :)

امروز روز چهارمی هست که فریا رو از شیر گرفتم.روزها اذیت نمی کنه و به غیر از روز اول که خیلی سراغ می گرفت دیگه سراغی از می می نمی گیره اما شبها عین همون سه باری که بلند میشد شیر می خورد بیدار میشه و گریه می کنه تا خوابش ببره.دیشب رسید به دو بار.یکی بلند و یکی کوتاه.قطعن تا آخر هفته همه چی تموم میشه.از مرحله دیگری هم گذشتیم.قطعن که من دلم برای این دوران شیردهی تنگ خواهد شد.اما باید گذشت.از روزی که از شیر گرفتمش غذا خوب میخوره.باب دل من.ازش راضی هستم:)...مشکل یبوست داره از یک سالگی به این طرف که دو هفته س تحت درمان هست.دکتر گفت یبوست مزمن داره و باید درمان بشه.دارویی که میخوره خیلی تلخه.هر بار هم میگه مامان دایو نه دایو نه.اما من میگیرمش تو بغلم و دارو رو کم کم میریزم تو دهنش و نمیتونه جیک بزنه :)

مدارس تعطیل شده و دخترها تو خونه با هم مشغول بازی هستن.فریا که هر کاری فرین می کنه رو باید بکنه و هر جا میره اون هم باید بره.

- دیگه با دوستان شب یلدای بسیار خوبی داشتیم.شب وقتی رسیدیم خونه دیدیم برق نیست.همه وسایل هم که برقی.صبح که بیدار شدیم دیدیم خونه خیلی سرده و شومینه هم که برقی.دوستان مرتب تکست میدادن یا زنگ میزدن که بیایید خونه ما.تقریبن همه شهر بدون برق بود.همه جا یخ زده بود.شب قبلش در اخبار گفته بودن که احتمال داره طوفان یخ بیاد که اومد.همه درختها یخ زدن.کیلی درخت شکستن و بعضی ها مسیر خونه ها رو بستن.اکثر فروشگاهها تعطیل شدن چون برق نبود.بمب بنزین ها اکثرن یا شلوغ بودن یا تعطیل.فرشگاههایی که باز بودن غلغله بود.خیابونها بسیار لغزنده.چراغ های راهنمایی اکثرن خاموش.اما خب نظم شهر حفظ شده بود.

خلاصه ما خونه یکی از دوستان بودیم تا اینکه برق خونه خودمون فردا ظهرش اومد.ولی هنوز خیلی ها برق ندارن.هوا هم بسیار سرد شده.امسال زمستان زود شروع شد.ان شالله زود هم تمو بشه و مثل سال قبل نباشه.

- دیگه اینکه کابینتهای آشبزخونه من کافی نیست و منم حساس که همه چیز مرتب باشه.اما دو تا از کابینتهام عملن همه چیز رو سر هم سوار شده.دیشب رفتیم والمارت و سه چهار تا باکس بلاستیکی خریدم و مرتبشون کردم.اما ان شالله تا ماه جولای که جابه جا شدیم و خونه با آشبزخونه بزرگ و دلخواه من خریدیم می تونم همه حبوبات رو توی شیشه بریزم و بگذارم جلوی چشمم که ببینم دارم و نرم بیخود بخرم.یا مثلن کابینت خوراکی های بچه ها رو خیلی مرتب بچینم.کلن به نظر من و قطعن خیلی خانمهای خونه آشبزخونه و سرویس بهداشتی مهم ترین بخش های خونه ست که باید شیک و تمیز و بزرگ باشه:))

- کلاس زبان فرانسه من هم تموم شد و امتحان فاینال رو چهاردهم دسامبر دادم و نتیجه رو دو روز بیش در سایت کالج گذاشته بودن که با نمره +A

درس رو گذرونده بودم.خودم خیلی خوشحال شدم و البته انتظارش رو هم داشتم.برای سطح بعد ثبت نام کردم که از یازدهم ژانویه شروع میشه.

نتیجه بیانو فرین هم اومد که با First class honors  تونسته بود سطج یک رو بگذرونه.معلمش گفت برای سطج سه در تابستان آماده ش می کنه.اواخر ژانویه هم یک کنسرت دارن که فرین باید دو تا آهنگ Turkish march و Once upon a December رو بزنه.حسابی هم تمرین کرده و آماده ست.

- تقریبن سه ماه بیش هم سه سال و اندی از ورود من و فرین به کانادا گذشت که مدارکمون رو فرستادیم.خدا رو شکر تا الان مشکل و کسری نداشته و برگشت نخورده.همسر هم ماه می اقدام می کنه چون تقریبن نه ماه از کانادا بیرون بوده در سفرهای کاری به دبی و ماه می سه سال را کامل میکنه.فریا خانوم هم که ده روز بعد از تولدش باسبورت کاناداییش اومد.

- دیگه اینکه قرار بود برای تعطیلات کریسمس برویم فلوریدا که نشد برای ویزای آمریکا اقدام کنیم و قرار هست ان شالله برای تعطیلات مارچ دخترها رو ببریم که هوا هم بهتر هست.البته همه چیز بستگی به این داره که دولت فخیمه آمریکا به من و فرین هم ویزا بده.فریا که ویزا لازم نداره.همسر هم دو بار قبلن برای امتحان رفته آمریکا.

- از اونجایی که دخترها مخصوصن فریا عاشق تزیینات و چراغانی های کریسمس بودن و توی کوچه ما نود و هشت درصد خونه ها چراغونی شده با چراغ های خوشکل رنگی رنگی و فریا مدام بهشون اشاره می کرد و می گفت چناغ چناغ ..ما هم امسال درخت کوچولوی ی در خونه چذاشتیم و چراغونیش کردیم.خوشگل شد.

- امروز روز کریسمس هست.این روز رو به همه دوستان مسیحی تبریک میگم....چون می دونم تا سال جدید نمی تونم بیام بنویسم بس سال نو میلادی همه هم مبارک و سرشار از شادی و موفقیت و سلامتی.