دوم مارچ
دیروز فرین رو از مدرسه که گرفتم گفت مامان سردمه.در صورتی که هوا دیروز خیلی عالی بود و من با یه تی شرت بودم.اومدیم خونه و رفت یه لباس گرم پوشید رو لباس هایی که تنش بود و رفت زیر یه پتو و گرفت خوابید.بعد از دو ساعت بیدار شد و دیدم یه کوچولو تب داره.استامینوفن بهش دادم.اشتها هم نداشت و به زور دو قاشق سوپ خورد.دیگه تا ساعت ۷ که بخوابه دوباره بهش شربت سرماخوردگی دادم و استامینوفن.شب هم وقتی خواستن بخوابن فریا از اینور گریه می کرد که خوابش می اومد و فرین هم از اونور.دوستام همیشه از وقتی زایمان کردم تا به امروز برام تکست می دادن و هم حالمو می پرسیدن و هم اینکه اگر کاری داشتم حتمن روشون حساب کنم.یکی دو بار خواستم به یکی شون که بچه کوچیک نداشت زنگ بزنم که بیاد پیشم و شب بمونه اما باز دلم راضی نشد و گفتم اگر خدایی نکرده شب چیزی شد بهش زنگ میزنم حالا تا خودم می تونم چرا مزاحم یکی دیگه بشم.خلاصه شب تا صبح خوب بود و راحت خوابید.صبح زود هم بیدار شد و گرسنه بود و براش شیر و کیک آوردم خورد.دیگه ساعت ۱۰ شد با یکی از دوستان قرار گذاشتم بیاد در کلینیک اونجا تو ماشین پیش فریا باشه تا من فرین رو ببرم دکتر.چون می دونستم شلوغه و مریض زیاد هست و ممکنه فریا هم مریض بشه.این دوستم هم که همیشه به داد همه میرسه خدا خیرش بده.اومد و دو ساعت تمام نشست تو ماشین تا من برگشتم.فریا هم عین دو ساعت خواب بود و اذیت نکرده بود و دوستم هم می گفت منم به نذر و دعاهایی که داشتم رسیدم:)
فرین هم که دکتر گفت یه سرماخوردگی ویروسیه و گوش و گلو و ریه هاش مشکلی نداره خدا رو شکر و فقط باید تا ۳ روزی نزدیک خواهرش نشه که اون نگیره ازش.
بعد که اومدم خونه دیگه دوستان مدام تکست دادن و حالمون رو پرسیدن و یکی از دوستان هم اصرار که باید لیست خریدت رو بدی من بخرم برات بیارم.منم زحمتش دادم و اون هم دستش درد نکنه هر چی خواستم برام خرید و آورد توی بارونی که حسابی داره می باره.بهش گفتم کاش دخترت رو آورده بودی شب میموندی که قول داد فردا شب بیاد و شب بمونه پیشمون و به قول معروف سلیپ اوور کنن خونه ما.فرین هم کلی ذوق داره برای فردا شب.
الان هم که ساعت ده شبه و دخترها خوابن و صدای خوشگل بارون هم داره میاد و منم چشمام داره قیلی ویلی میره
.
شب همگی خوش.
C'est la vie !