باران...باران
باز آسمان تاریک و ابری است و قرار است باران تا بعدازظهر ببارد.عاشق این هوای بارانی هستم.همیشه و هر روز ببارد خسته نمی شوم.یکی از دوستان پرسیده بود با این روحیه چرا نرفتی ونکوور زندگی کنی.راستش خیلی دوست دارم اما تا آنجایی که شنیدم ونکوور شهر تاجرها و پولدارهاست:)
دیروز فریا با پدر تنها ماند و من هم یک ساعت تمام طول استخر را رفتم و برگشتم.لذت بردم واقعن.با این حساب می توانم روزهای سه شنبه و پنج شنبه برای شنا بروم.روزهای دوشنبه و چهارشنبه و جمعه برای بدن سازی.با این روش پدر و دختر دو ساعت با هم تنها خواهند بود و می دانم همه این دو ساعت به دولا راست شدن و در خدمت دختر بودن خواهد گذشت.پدرهای این دوره بچه را لوس و ننر می کنند:)
سه روزش هم فریا در جمع بچه های هم قد و همسن خودش خواهد گذراند.البته فهمیدم که مثل بقیه مهدکودک ها اینجا هم بچه های تا سن دوازه سال را نگهداری می کنند که خوب صبح ها همه مدرسه هستند مگر عصر بچه های بزرگتر بیایند همراه مادرانشان.
مدت زمان ورزش کردنم را روزانه زیاد می کنم که فریا هم عادت کند.مثلن روز اول نیم ساعت ماندنم.روز بعد سی و پنج دقیقه و همینطور تا که رسیده ام به چهل و پنج دقیقه.البته ربع ساعت بعدش هم به دوش گرفتن و لباس پوشیدن می گذرد.پس به یک ساعت رسیده ام:)
امروز هم می روم یک ساعت می مانم و تا فریا را بردارم یک ساعت و بیست دقیقه می شود.بعد هم باید بروم هوم دیپو و یکی دو تا لامپ و خورده ریز نیاز دارم بگیرم.
روز خوبی داشته باشید.
C'est la vie !