حسابی مشغول هستم و فرصت نمی کنم لپ تاپ را حتی روشن کنم و فقط وقتی فریا را برای خواب می برم از سلفونم وبلاگ می خوانم و سری به فیسبوک می زنم.

یک هفته ای هست که پسر برادر همسر که البته پسر پسرعموی خودم هم می شود مهمان ما هست و فردا شب بر می گردد نیویورک.شنبه دخترها پیش پدر ماندند و من و پسر برادر همسر به کنسرت گوگوش رفتیم.تقریبن چهار ماه پیش بلیط خریده بودیم.تا لحظه آخر به آقای پدر می گفتم بیا و تو برو که من هم با خیال راحت بمانم خانه با دخترها اما راضی نشد و گفت برو و استراحت کن و لذت ببر.با کلی سفارش و چه بکن و چه نکن پدر و دختر کوچکه تنها ماندند و دختر بزرگه هم به درخواست خودش راهی خانه دوستمان شد.چهار ساعتی همراه گوگوش خواندیم و دست زدیم.شب خوبی بود.آنقدر مشغول بودم که نفهمیدم کی چهار ساعت گذشت.البته بماند که وسط کنسرت هم برای همسر عکس می فرستادم و یا جویای حال فریا می شدم که دختر خوبی بود و خوابیده بود و پدر را اذیت نکرده بود.

برنامه سه روز فیتنس و دو روز شنا همچنان برقرار است. دوشنبه بعد از اتمام ورزش و دوش گرفتن رفتم فریا را از مهد باشگاه بردارم که دیدم بالاخره از کالسکه آمده پایین و حسابی مشغول بازی است.همانطور که پشتش به من بود ازش عکس گرفتم و برای آقای پدر فرستادم.

امروز هم برای شنا رفتم.ساعت شنا نه تا ده و نیم هست برای خانمها.من همیشه قبل از نه آنجا هستم و امروز ماندم که به فریا صبحانه بدهم و چون کمی هم بخاطر دندان های نیشش دوباره آبریزش بینی دارد خواستم دارو بدهم و بعد بروم که وقتی رسیدم پانزده دقیقه از نه گذشته بود و وقتی خواستم کارتم را پانچ کنند گفتند که استخر پر است و اگر دوست دارم می توانم منتظر بمانم که معلوم نیست ده دقیقه طول بکشد یا بیشتر که گفتم نه نمی توانم بمانم و بچه کوچک در خانه دارم.خلاصه از شنای امروزمان ماندیم.احساس بدی داشتم.عذاب وجدان ورزش نکردن و چاق شدن شده بلای جانم دوباره:)

آقای پدر و فرین و پسر عموی فرین هم ساعت سه رفته اند که سی ان تاور را به پسر عمو نشان بدهند و هنوز نیامده اند.من هستم و دخترکی دماغو:)