هشت سالگی
هشت سال پیش ساعت نه و پانزده دقیقه صبح در بیمارستان ایرانیان دبی دنیا اومد و شد عزیز دل بابا و مامان و از یک سال و نیم پیش هم شد عشق و همبازی فریا.جوری که وقتی بیرون می رویم فریا دست من رو نمی گیره و دستش رو دراز می کنه طرف فرین و میگه " دست دست" که فرین دستش رو بگیره.
خواهر بزرگه مهربون که عاشق خواهر کوچیکه شیطونشه.با دل بزرگ و مهربون و روحیه بسیار بسیار حساسش.عاشق و واله پدر.دوست مادر.از اون مدل دوستی هایی که می دونی ریشه داره و عمیقه و با هیچ کدوم از غر زدنها و عصبانی شدن ها از بین نمیره.
زنده باشی و باطراوت و سلامت و موفق دخترک هشت ساله ما.
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۰۴/۲۲ ساعت توسط مصی
C'est la vie !